خانه / خاطرات / نگاه دشمن

بایگانی موضوع: نگاه دشمن

Feed Subscription

خمینی نجاره!

خمینی نجاره!

جلال الدین جابریان اصل – افسر عراقی وارد استراحتگاهمان شد و نگاهش به عکسی  از صدام ملعون افتاد در حالی که پاره پاره شده و بر زمین ریخته بود! متوجه نشدیم آیا یکی از بچه ها این کار را کرده ...

ادامه »

ماجرای اسارت فرمانده عراقی

ماجرای اسارت فرمانده عراقی

در منطقه عملیاتی، من فرمانده گروهان تانک بودم، موضع بسیار حساس ما در سرنوشت جنگ تأثیر به سزایی داشت و این اهمیت نظامی باعث شده بود که افسران هم متمرکز شوند و منطقه را با فرماندهی خود کاملاً پوشش دهند ...

ادامه »

اسیر ایرانی که موجب برکناری مغز اطلاعاتی ارتش عراق شد

اسیر ایرانی که موجب برکناری مغز اطلاعاتی ارتش عراق شد

در بسیاری از خاطرات منسوب به بزرگان جنگ گفته می‌شود که صدام برای دستگیری یا کشتن فلان رزمنده در زمان جنگ تحمیلی جایزه بزرگی تعیین کرده که متاسفانه هیچ سند مستدلی برای این ادعاها موجود نیست؛ ولی اخیرا در مصاحبه‌هایی ...

ادامه »

توصیف متجاوزین از نبرد سوسنگرد

توصیف متجاوزین از نبرد سوسنگرد

پیرمرد با چشمان پرجاذبه‌اش نگاه مان می‌کرد. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و در مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد یکریز نگاهش کرد. فردا ۲۶ آبان ماه،سی و ششمین سالگرد «حماسه شکست حصر و آزادسازی سوسنگرد » است. به این بهانه، بخشی از ...

ادامه »

اتفاق شوم برای خانواده سرگرد عراقی

اتفاق شوم برای خانواده سرگرد عراقی

مهدی آن چنان شکنجه شد که مرغان هوا به حالش گریه کردند و چنان استقامتی از خود نشان داد که تحسین همه را برانگیخت و حتی شکنجه گر خود را وادار به توبه و عذرخواهی کرد. مهدی ما تقریبا ۱۳ ...

ادامه »

گریه اسیر عراقی بر پیکر شهید

گریه اسیر عراقی بر پیکر شهید

«در منطقه فکه بودیم؛ یکی از عراقی‌ها که مدتی در ایران اسیر بود، به زبان فارسی تسلط داشت، می‌گفت که یکی از سربازان ایرانی را کشته و در نقطه‌ای که خودش نشان می‌داد، به خاک سپرده است و اصرار می‌کرد ...

ادامه »

ماجرای قرآنی که منیر به من هدیه داد

ماجرای قرآنی که منیر به من هدیه داد

روزهای نخست که با برنامه غذایی آنجا آشنا نبودم ، ظهر که به نماز می ایستادم غذا از دستم می رفت و تا روز بعد گرسنه می ماندم . این در حالی بود که اغلب روزه بودم و غذای ظهر ...

ادامه »

خاطرات اسرای عراقی/میرزای اسرا

خاطرات اسرای عراقی/میرزای اسرا

میرزای اسرا بود. محرم اسرارشان و هر چه در دل ها بود شنیده بود و نوشته بود و می خواند، «خالد» را می گویم. جوان محجوب و مرتبی که هر کاری از دستش برمی آمد انجام می داد از معدود ...

ادامه »

پذیرایی عراقی ها از اسیر ایرانی

پذیرایی عراقی ها از اسیر ایرانی

در مسیر از شهر سامرا گذشتیم قاسم به راننده گفت دور حرم بگرد تا حسین زیارت کند. گفت خیلی دلم می خواهد برای زیارت ببرمت اما نمی توانم. سایت جامع آزادگان: ۲روز تنها در اردوگاه بودم در این مدت چند پتو ...

ادامه »
بازگشت به بالا