خانه / خاطرات / خانواده

بایگانی موضوع: خانواده

Feed Subscription

کار در اداره اسرا و مفقودان

کار در اداره اسرا و مفقودان

وقتی این مسئله به من پیشنهاد شد، هیچ اطلاعی از کار جمعیت هلال احمر نداشتم و نمی دانستم امور اسرا و مفقودان کشورها به عهده ی هلال احمر یا صلیب سرخ آن کشورهاست و فقط می دانستم جنگ علاوه بر ...

ادامه »

جای خالی داداش نبات

جای خالی داداش نبات

وقتی تظاهرات خیابانی علیه نظام طاغوت به اوج رسید، من هم به همراه داداش در صفوف متراکم مردم قهرمان کرمانشاه حضور می یافتم. بعد از انقلاب به روستا برگشتیم و زمینه تشکیل کتابخانه و انجمن اسلامی سید جمال الدین اسدآبادی ...

ادامه »

نامه رمزی یک اسیر به همسرش

نامه رمزی یک اسیر به همسرش

«همسرم! خدای آنجا و اینجا یکی است. اسارتم خواست و مشیت خداوند بوده است. آنچه کردیم جز انجام وظیفه و ادای دین نبود. هرطور باشد به لطف خدا می گذرد. تمام این اندیشه ام در این جا به یاد شما ...

ادامه »

یوسف گمگشته

یوسف گمگشته

مادرم، هیچکدام از این حرف ها را قبول نکرد. به دلش برات شده بود که من زنده ام. می گفت: «هرچقدر هم بگویید من باور نخواهم کرد! پسرم زنده است و من این را می فهمم. دیگر نمی خواهد مجلس ...

ادامه »

خوشحالی یک مادر از اسارت پسرش

خوشحالی یک مادر از اسارت پسرش

بعد از یک ساعت به زور بلندش کردیم. این خانم برای ما تعریف کرد که پسرش کارمند بوده، زن و دو تا پسر کوچک و زندگی خوبی داشته است. وقتی که امام دستور داد مردم به جبهه های جنگ بروند، ...

ادامه »

اسرای خانوادگی

اسرای خانوادگی

این خانواده ها خودکارهایی به همراه داشتند که آن ها را در اختیار ما می گذاشتند. از طرفی خودکارهای اضافی را نیز نزد خود نگهداری می کردند. در روزهایی که احتمال تفتیش زیاد بود، ما از طریق آقایان، خودکارها را ...

ادامه »

خداحافظی تلخ

خداحافظی تلخ

موقعی که اسیر شدم، همسرم باردار بود. همه اش در این فکر بودم که آیا بچه ام الان به دنیا آمده؟ دختر است یا پسر؟ آیا سالم است؟ حال همسرم چطور است؟ فرزند دومم دختر بود که خیلی شیرین صحبت ...

ادامه »

وصیت یک شهید برای ازدواج خواهرش

وصیت یک شهید برای ازدواج خواهرش

بعد از مدتی باز این آقا پیش من آمد و گفت جانبازی که یک دستش را در جبهه از دست داده، پیدا شده که با دخترم ازدواج کند؛ ولی نمی توانم برابش جهیزیه تهیه کنم. پسرم هم که وصیت کرده ...

ادامه »

قول سرباز بعثی به مادرش

قول سرباز بعثی به مادرش

یکی از بچه ها به شوخی به او می گفت: «اگر این ترکه است، چوب دیگر چیست؟!» اسیر دیگری هم به او گفته بود: «این قدر اسرا را اذیت نکن. اینها اسیر و مسلمان اند و تو مرتکب گناه می ...

ادامه »
بازگشت به بالا