خانه / خاطرات / ابتکارات

بایگانی موضوع: ابتکارات

Feed Subscription

مبتکر تسبیح هسته خرما در اسارت

مبتکر تسبیح هسته خرما در اسارت

طبق برنامه ای که داشتم، برای هرکاری مسؤول تأیین کرده بودم. مسؤول ارتباط اسکندری بود. چون جناب محمودی مسؤول طبقه پایین درخواست قرآن کرده بود، یک نسخه از جزء سی ام نوشتیم و به پایین فرستادیم. سایت جامع آزادگان: چند روز ...

ادامه »

یک هندوانه برای هزار نفر

یک هندوانه برای هزار نفر

سایت جامع آزادگان: تابستان ها هندوانه می دادند. زیاد نبود. چندتا دانه برای هزار نفر جمعیت. به هر کس یک تکه ی کوچک هم نمی رسید. قرار شد با هنداونه ها کار بهتری کنیم. آن ها را می تراشیدیم و با ...

ادامه »

ساخت تسبیح های ذکرشمار در اسارت

ساخت تسبیح های ذکرشمار در اسارت

یک روز یکی از بچه های شوخ طبع نخ سیاه بلندی را گره گره کرد و به شکل تسبیح درآورد و آن وقت با تظاهر به این که متوجه وجود سرباز عراقی در آن طرف اردوگاه نیست، رفت در طرف ...

ادامه »

ابتکارات آچار فرانسه ی آسایشگاه

ابتکارات آچار فرانسه ی آسایشگاه

از فرصت بدست آمده استفاده کرده، موتور جوش را به سیم برق جداگانه ای که خودش قبلاً از پشت جعبه ی فیوز گفته بود، متصل می کند. سپس آن را روشن می کند و میله ای را که از قبل ...

ادامه »

شیرینی پیروزی در اسارت

شیرینی پیروزی در اسارت

افسران که دیدند سربازها و بسیجی ها و حتی معلولین و بیماران آمده اند دیدنشان، خیلی ذوق زده شدند. چند تاشان حتی گریه افتادند. این حرکت تأثیر خیلی خوبی روی افسران گذاشت و فضای ملموس تری را در نظر اردوگاه ...

ادامه »

ماجرای دستگیری صدام هنگام اجرای تئاتر

ماجرای دستگیری صدام هنگام اجرای تئاتر

ساختن اسلاید با آن همه سختگیری دشمن، واقعاً کار جالی بود. اولین بار که می خواستند محصول کار را نمایش بدهند، همه را جمع کردند داخل اتاقی که ته آسایشگاه بود. چراغ اتاق را خاموش کردند و بعد از چند ...

ادامه »

فرار با هواپیمایی از جنس سیم خاردار!

فرار با هواپیمایی از جنس سیم خاردار!

حدود یک ماه مانده بود که به ایران برگردیم. اما هیچ اطلاعی از این موضوع را نداشتیم. حاج آقا، همه ما را در جلسه ای دور هم جمع کرد و گفت: «در بین ما جاسوس وجود دارد. جاسوسانی که به ...

ادامه »

ساخت اسلحه در اسارت

ساخت اسلحه در اسارت

یک بار درحالی که نقش فرمانده عملیات را به عهده داشتم، مشغول اجرای نمایش شدم که یک عراقی سر رسید و مرا گرفت. لباس آرم دار به تن، پیشانی بند به سر و دوربین هم به گردنم بود. بین بچه ...

ادامه »
بازگشت به بالا