خانه / انتخاب سردبیر / شعار مجروحان عراقی ها علیه صدام
شعار مجروحان عراقی ها علیه صدام

شعار مجروحان عراقی ها علیه صدام

گشتی در بیمارستان زدیم. همه تخت ها پر بود از مجروح ایرانی و عراقی. دائم آمبولانس در بیمارستان توقف می کرد و شهید و مجروح خالی می کرد. چند فروند هلی کوپتر هم مجروحان بد حال را به اهواز و جاهای دیگر می برد.

سایت جامع آزادگان: غروب روز ۲۱ بهمن بود،  اطلاع دادند یکی از غواص های منطقه بخش ساحلی تنگستان شهید شده است. معلوم شد همان روز بر اثر بمباران هوایی شهید شده است. ابراهیم حیدرزاده را دیدم. خیلی خوشحال شدم. گفتم:

ـ غواص! چطوری؟

ـ الحمدالله.

ـ عملیات چطور بود؟

ـ خوب. عالی! باحال بود.

ـ چطور خط را شکستید؟

ـ معجزه بود. برو فاو و ببین دشمن چه موانعی کاشته بود. عبور از آن همه موانع فقط کار خدا و معجزه بود و بس.

گفتم که در چند صد متری روستای چوئبده بیمارستان صحرایی مجهز و بزرگی احداث کرده بودند. خیلی دلم می خواست داخل بیمارستان را ببینم. پس از فتح فاو، دشمن از سلاح ها و بمب های شیمیایی استفاده کرد. عده زیادی شیمیایی شدند. شیمیایی شده ها را به بیمارستان صحرایی فاطمه زهرا(س) منتقل می کردند و آن هایی که حال شان وخیم بود، بستری و بقیه را سرپایی معالجه می کردند؛ ضمناً به همه یک دست لباس نو می دادند.

لباس های رزمندگان شیمیایی شده و خطرناک بود. وقتی خبر دادند در بیمارستان لباس نو می دهند، من و اسماعیل و دو، سه نفر از بچه های آشنا، خودمان را به بیمارستان رساندیم و گفتیم که ما هم شیمیایی شده ایم. بلافاصله ما را به جای مخصوصی بردند. بهمن ماه بود و هوا سرد. برنامه چنین بود که افراد شیمیایی شده را لخت می کردند و زیر دوش آب سرد می بردند.

ظاهراً آب بسیار سرد برای کسانی که به طور سطحی شیمیایی شده اند مفید و مناسب است و آلودگی آن ها را از بین می برد و می شوید. یکی از دوستان ما جلوتر رفت. کمی بعد آمد و در حالی که از سرما می لرزید، گفت:

ـ تیغه! آب سرد که نیست.

ـ چه شده؟

ـ هر کس که لباس می خواهد باید دوش آب سرد بگیرد. آب هم مثل تیغ است!

بعد رو به ما کرد و گفت:

ـ لباس همه خوبه. نه یک وقت دوش بگیریدها. سرما می خورید و مریض می شوید. از خیر لباس نو بگذرید.

گشتی در بیمارستان زدیم. همه تخت ها پر بود از مجروح ایرانی و عراقی. دائم آمبولانس در بیمارستان توقف می کرد و شهید و مجروح خالی می کرد. چند فروند هلی کوپتر هم مجروحان بد حال را به اهواز و جاهای دیگر می برد.

پرستارها و دکترها دائم در حرکت بودند و لحظه ای استراحت نمی کردند. شنیدم که برخی از آنها بیش از۴۸ ساعت است که نخوابیده اند. چشمان اغلب شان سرخ و ورم کرده بود. از بیمارستان که بیرون آمدیم دیدم لندکروز سپاه جلو در ترمز کرد عده ی زیادی سرباز و افسر عراقی را آورد. همه آن ها کور شده بودند. بعضی هم زخمی بودند. می لرزیدند و به عربی شعار «مرگ بر صدام» می دادند. به زبان عربی التماس می کردند که آن ها را نکشند. یک روحانی که عربی بلد بود به طرفشان رفت و گفت:

– شما اکنون آزاد شده اید. در دامن اسلام هستید. نترسید. کسی با شما کاری ندارد.

از راننده ای که آن ها را آورده بود، پرسیدم:

– این ها چرا کور شده اند؟

– عراق شیمیایی زد، آن ها هم شیمیایی شدند.

– به درک. بگذار خودشان، خودشان را نابود کنند.

دور عراقی ها گشتی زدم. فانسقه قشنگی پیدا کردم. آن را برداشتم و گفتم:

– این هم برای من.

فانوسقه را در جایی پنهان کردم. مدتی بعد که سراغش آمدم، اما دیدم جا تراست و بچه نیست! توی گوشش زده بودند.

این را هم بگویم به هر طریقی بود یک دست لباس نو، شامل پیراهن، شلوار، کفش، لباس زیر و جوراب گرفتیم. کفش ها کتانی بود. لباس های شیمیایی شده را آتش می زدند.

راوی: آزاده مجید بنشاخته (سجادیان)

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا