خانه / انتخاب سردبیر / حادثه ای دلخراش در آسایشگاه۱۳
حادثه ای دلخراش در آسایشگاه۱۳

حادثه ای دلخراش در آسایشگاه۱۳

یک دفعه شوکه شدم. به هر زحمتی بود، دست و پایم را جمع کردم و بلند شدم، رفتم جلو. همه بچه ها در حالی که رنگ شان پریده بود، با دلهره و نگرانی خاصی دور بهمن حلقه زده بودند. قدرت برق به حدی بود که بهمن را چند متر آن سوتر روی ظرف ها پرت کرده بود.

سایت جامع آزادگان: دو روز پیش، از آسایشگاه ۱۳، همگی به آسایشگاه ۱۴ منتقل شدیم و بایست سه ماه تمام در این دخمه زندگی می کردیم. مسئول المنت اتاق ما برادر بهمن رئیسی بود؛ فردی کوتاه قد و سیاه چهره و اهل کرمان. دوست فعال و زحمتکشی بود. اگر نیازی بود برای رفاه بیشتر بچه ها شب و روز کار کند، کار می کرد؛ بدون اینکه احساس خستگی کند.

با دو متر سیم، دو تکه حلبی و دو تکه چوب، یک المنت برقی درست کرده بود  و هر روز بعد از آمار عصر، به وسیله این المنت برای حمام بچه ها آب گرم می کرد تا ساعت یازده که موقع خاموشی بود.

ساعت یازده شب بود و بیشتر بچه ها خوابیده بودند. بهمن هم آخرین سطل آب را گرم کرده بود و مثل همیشه یکی دو پتوی کهنه دور سطل پیچید که آب تا صبح گرم بماند و اگر کسی نیاز به آب پیدا کرد، از آن استفاده کند.

جای من هم نزدیک جای المنت و سطل آب گرم بود. ناگهان با صدای ظرف ها از خواب پریدم و دیدم ظاهرا کسی داخل ظرف ها افتاده و دست و پا می زند. تا به خودم بیایم، دو سه نفر آنجا حاضر شدند. یکی از آنها گفت: آخ، بهمن را برق گرفت.

یک دفعه شوکه شدم. به هر زحمتی بود، دست و پایم را جمع کردم و بلند شدم، رفتم جلو. همه بچه ها در حالی که رنگ شان پریده بود، با دلهره و نگرانی خاصی دور بهمن حلقه زده بودند. قدرت برق به حدی بود که بهمن را چند متر آن سوتر روی ظرف ها پرت کرده بود.

 آقا لطف الله بیشتر از همه پریشان بود و ابراز ناراحتی می کرد. تصمیم گرفتیم عراقی ها را صدا بزنیم تا بهمن را به بیمارستان ببرند. چند نفر از بچه ها رفتند پشت پنجره و با صدای بلند فریاد زدند: حرس! حرس! و چند دقیقه بعد ملازم ثابت افسر استخبارات، با چند سرباز آمد پشت پنجره و گفت:

ـ چه خبره؟ این همه سر و صدا این موقع شب برای چیه؟

یکی از بچه ها گفت: یکی رو برق گرفته، اگر زود نبرید بیمارستان، می میره.

افسر عراقی که ناراحت به نظر می رسید، گفت: آخه چرا با برق بازی می کنید؟ حتماً با المنت کار می کرده. بگذارید تا بمیره تا برای بقیه درس عبرت بشه.

ما فکر اینجای کار را هم کرده بودیم. قبل از اینکه عراقی ها بیایند یکی تکه سیم تلویزیون را لخت کرده بودیم تا به عراقی ها بفهمانیم که برق گرفتگی بهمن از طریق سیم تلویزیون بوده است.

عیسی شب تاری هم که از بچه های بندر عباس بود، مرتب به بهمن نفس مصنوعی می داد. بالاخره با ناله و زاری و التماس، عراقی ها را راضی کردیم که بهمن را به بیمارستان اردوگاه ببرند. دکتر فرهاد- اسیر ایرانی- آن شب تا صبح، با دارو و نفس و مصنوعی برادر بهمن رئیسی را از مرگ حتمی نجات داد.

راوی: آزاده جواد محمدپور

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا