خانه / انتخاب سردبیر / آخرین دیدار با دیده بان کوشک
آخرین دیدار با دیده بان کوشک

آخرین دیدار با دیده بان کوشک

سربازها رفتند و مهدی را از سنگر بیرون کشیدند. غرق خون بود. ترکش به گردن و گلویش اصابت کرده و شاهرگش را بریده بود. خون از گردن و سینه اش فواره می زد. هنوز نفس می کشید و زنده بود. بلافاصله او را داخل خودرو غذا انداختند و به طرف بهداری قرارگاه گردان حرکت دادند. به بهداری نرسیده، شهید شده بود…

سایت جامع آزادگان: روزی جبهه کوشک بودیم. عراق مرتب خط ما را می زد. من دیگر چون سرجوخه بودم، پست نگهبانی نداشتم. سربازی داشتیم به نام «مهدی ماهی فروش» که اهل شادگان بود. شب رفت سرپست دیده بانی. در این بین خمپاره کنار سنگر دیده بانی فرود آمد و منفجر شد. ماهی فروش گیج و منگ از سنگر بیرون آمد و در حالی که تلو تلو می خورد خودش را به من رساند و گفت:

– شناخته! دارم می میرم! سرم گیج می ره!

اول فکر کردم زخمی شده اما نگاهش که کردم متوجه شدم دچار موج انفجار و به اصطلاح «موجی» شده است. دیده بانی فرستادم و مهدی را بردم داخل سنگر اجتماعی نشاندم. حالش بد نبود. ترسیده بود. هنوز چند دقیقه از آوردن مهدی به داخل سنگر نگذشته بود که ناگهان گلوله خمپاره دم سنگر اجتماعی افتاد و منفجر شد.

علاوه بر من و مهدی، یکی، دو نفر دیگر هم داخل سنگر نشسته بودند. وقتی گلوله خمپاره منفجر شد، من فقط دیدم انبوهی آتش از سنگر داخل شد. فوراً خودم را به عقب کشیدم. مهدی کنار من نشسته بود. تا خواست خودش را روی زمین بیندازد، ترکش خمپاره از دریچه سنگر داخل شد. کمی بعد صدای شرشر شنیدم. چندشم شد. با خودم گفتم که همه اهلی سنگر شهید شده اند. چند نفری را که روی زمین افتاده بودند، صدا زدم. جوابی ندادند. احساس کردم خودم دچار موج گرفتگی شده ام. با تمام توان از سنگر اجتماعی بیرون پریدم و خودم را به فرماندهی رساندم و گفتم:

– بچه ها همه شهید شده اند؟

– چه می گی!؟

– خودم داخل سنگر بودم. سه نفر آنجا بودند که حتی ناله هم نمی کنند. اگر دروغ می گویم بروید نگاه کنید.

مرا کناری نشاندند و آبی به صورتم زدند. کمی حالم جا آمد. خودرو غذا هم تازه رسیده بود. بعد با خونسردی پرسیدند:

– هرسه نفر شهید شدند. هر چه صدا زدم کسی جواب نداد. خودم دیدم که ترکش به  گلوی مهدی ماهی فروش اصابت و او را شهید کرد.

فرمانده بلافاصله به چند نفر سرباز گفت:

– فوراً بروید داخل سنگر اجتماعی و جنازه ها را بیرون بیاورید و با خودرو غذا به عقب ببرید.

در این بین دیدم دو نفر از بچه ها، سالم از سنگر بیرون آمدند. معلوم شد موج گرفته و برای لحظاتی دچار شوک عصبی شده اند.

پرسیدم:

– مهدی چه شد. سالمه؟

– مهدی شهید شد.

سربازها رفتند و مهدی را از سنگر بیرون کشیدند. غرق خون بود. ترکش به گردن و گلویش اصابت کرده و شاهرگش را بریده بود. خون از گردن و سینه اش فواره می زد. هنوز نفس می کشید و زنده بود. بلافاصله او را داخل خودرو غذا انداختند و به طرف بهداری قرارگاه گردان حرکت دادند. به بهداری نرسیده، شهید شده بود و فردای آن روز خبر آوردند که مهدی ماهی فروش شهید شده است. خیلی ناراحت شدم. صدای او در گوشم می پیچید که می گفت:

– شناخته! دارم می میرم…

داخل سنگر اجتماعی پر از خون بود. پتوهای سیاه سربازی از خون سرخ شده بود. وقتی صبحانه آوردند، ناخودآگاه یاد شوخی شب گذشته مهدی افتادم. سربازی تبریزی داشتیم که برای سرگرمی کوبلن می بافت.

مهدی به او گفت:

– تو شهید می شوی و این کوبلن به من می رسه.

از یاد این شوخی، صبحانه در دهانم زهر شد و گریه ام گرفت. آن سرباز تبریزی هم، حال مرا داشت. آن روز صبح، جای مهدی ماهی فروش حسابی خالی بود.

راوی: آزاده مجید بنشاخته (سجادیان)

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا