خانه / گفتگوها / آزاده فریدون بیاتی:اسرا ۱۰ ماه را روزه می گرفتند
آزاده فریدون بیاتی:اسرا  ۱۰ ماه را روزه می گرفتند

آزاده فریدون بیاتی:اسرا ۱۰ ماه را روزه می گرفتند

در جنگی نابرابر که دشمن بعثی بی رحمانه بر سرزمینمان می تازد غیورمردان تاب نمی آورند و همه در این عرصه پا در رکاب می شوند. از نوجوانان ۱۰ و۱۱۱ ساله که تنها با یک فرمان رهبر میز و نیمکت های مدرسه را رها و اسلحه بر دوش می کشند تا  پیرمردان ۸۰ ساله ای که تنها به امید رساندن آبی به دست رزمندگان تشنه، کوله بارشان را جمع کرده و عازم جبهه می شوند و در این میان همسر و فرزند و مسئولیت زندگی بهانه ای برای پابندکردن و ماندن آنان نمی شود.

 یکی از همین مردان نیک “عمو فریدون” است که برای بیشتر بچه های آزاده نامی آشناست و به حق باید گفت حق بزرگی بر گردن آنها  دارد. مردی مهربان و دوست داشتنی  که در ۳۸ سالگی با داشتن همسر و فرزند راهی جبهه می شود و چندماه بعد در یک درگیری به اسارت نیروهای عراقی درمی آید و مدت ۱۰سال اسارت را با توکل به خدا و همراهی با حاج آقا ابوترابی می گذراند و در کنار ایشان بهره های بسیار می آموزد. رفتار، اخلاق و مرام “عمو فریدون” در اسارت چنان است که اگر اسیر کم سن و سالی از شرایط دلگیر می شد، عمو فریدون در کنار او بود با نصیحت و دلگرمی غم دلش را به فراموشی می سپرد.

برای اولین بار او را در موسسه فرهنگی پیام آزادگان ملاقات می کنم. از همان ابتدا نجابت رفتارش و زیبایی و سادگی کلامش بر دلم می نشیند و به آزادگان حق می دهم که او را صمیمانه “عمو فریدون” صدا کنند .

این گفت و گوی صمیمی ماحصل یک نشست  است که امیدواریم برای خوانندگان آن هم جالب باشد.

پیام آزادگان: عمو فریدون لطفا خودتان را بیشتر برای ما معرفی بفرمایید؟

فریدون بیاتی هستم. سال۱۳۵۹ درحالی که فقط سه روز از آغازجنگ گذشته بود از طریق شهربانی به طور داوطلب  به همراه ۴۰ نفر دیگر در اختیار لشگر ۲۱ حمزه قرار گرفتیم و به جبهه رفتیم. چند ماهی در جبهه بودیم که  به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.

پیام آزادگان: با توجه به متأهل بودن شما، آیا همسرتان با جبهه رفتن شما مخالفتی نداشتند؟

من زمان جنگ همسر و یک فرزند پسر داشتم. روز اولی که عراق به خرمشهر حمله کرد، شب از طریق تلویزیون دیدم که زنان و کودکان چگونه از دست عراقی ها می گریزند خونم به جوش آمد. با خدای خودم راز و نیاز کردم و گفتم خدایا اگر جلوی این نامردها گرفته نشود فردا ممکن است این اتفاقات برای خانواده خود من پیش بیاید. ۷ درجه دار بودیم که در یک دفتر خدمت می کردیم.  سه نفرمان داوطلب شدیم و به جبهه رفتیم. همسرم اوایل می گفت که من و پسرم را به  دست چه کسی می سپاری؟ گفتم: خدا هست ناراحت نباشید.

پیام آزادگان: اسارتتان چگونه اتفاق افتاد؟

درتاریخ ۱۳۵۹/۸/۳  ما در منطقه دارخوین (بین خرمشهر و آبادان) با عراقی ها درگیر شدیم و عراقی ها که آن منطقه را از چند طرف پوشش داده بودند، ما را احاطه کردند. ما یک گروهان ۱۴۶ نفری بودیم که از این تعداد ۱۰۸ نفر در درگیری شهید شدند و حدود ۲۸ نفری هم که زنده ماندیم، اسیر شدیم.

پیام آزادگان: آیا زمان اعزام به اسارت هم اندیشیده بودید؟

اصلا و ابدا.

پیام آزادگان: در لحظه اسارت چه حسی داشتید؟

 مسلما ناراحت بودم. فکر همسر و فرزندم می افتادم و چهره آنان جلوی چشمانم مجسم می شد اشک از چشمانم سرازیر می شد ولی خب دیگر دست من نبود.

پیام آزادگان: بعد از به اسارت در آمدن، بر شما چگونه گذشت؟

 اول ما را به یک مدرسه ای که در آن اتاقی شبیه اتاق بازجویی بود، بردند. حدود ۲۸ نفری بودیم که تا صبح یکی یکی ما را برای بازجویی می بردند و سؤال می کردند: ایران چند تا تانک و هواپیما دارد؟ چه کاره بودی؟ کجا اسیر شدی؟… من هم چون نیروی شهربانی بودم گفتم من “شورتی مدینه” بودم و از این سوالات شما اطلاعاتی ندارم. البته ناگفته نماند که با کتک  از همه ما پذیرایی کردند. بعضی از دوستان ما را که  از صحبت کردن و جواب دادن ممانعت می کردند بدجور کتک می زدند به طوری که سر و صورت و دهانشان خونین می شد.

 بعد از آن یک شب  در “تنومه” بودیم، سه شب زبیر بودیم که درون پادگانی ما را نگهداری کردند. از قبل تعدادی اسیر آنجا نگهداری کرده بودند و ما را هم به آنها اضافه کردند. از روز اسارت ۸ شب در راه بودیم و در ۱۳۵۹/۸/۱۱  ما را به اردوگاه موصل ۱ آوردند.

پیام آزادگان: آیا تا آخر اسارت در همان موصل ۱ ماندید؟

من تقریبا ۲۲ ماه در موصل۱ بودم. چون سن من از دیگر اسرا که بیشتر آنها سرباز و بسیجی بودند، بیشتر بود، من ارشد اتاق شدم. متأسفانه درگیری ایی میان ما و عراقی ها پیش آمد که بچه ها را به رگبار بستند و دوتا از برادران شهید شدند و ۱۵ نفر با گلوله مجروح شدند. بعدها که خود عراقی ها بررسی کردند به این نتیجه رسیدند که مقصر بچه های مذهبی هستند . ما ۷۵۰ نفر بچه مذهبی بودیم که ما را از اردوگاه موصل ۱ به اردوگاهی یک کیلومتر آن طرف تر بردند و تا روز آخر اسارت هم ما در همین اردوگاه بودیم.

پیام آزادگان: از شخصیت حاج آقا ابوترابی برایمان بگویید؟

من مدت ۳ سال با حاج آقا ابوترابی در یک اردوگاه بودم. انشاءالله که خداوند ایشان را رحمت کند و ایشان را شفیع ما قرار دهد. من انسانیت و محبت بسیاری از ایشان دیدم. ایشان در برخورد با بچه ها همواره لبخند روی لبانشان داشتند. اگر خدایی نکرده کسی تب می کرد و یا مریض می شد حاج آقا دست او را آرام در میان دستانش می گرفت و برای او حمد شفا می خواند که ۲۴ ساعت نشده آن بنده خدا حالش خوب می شد. ایشان بچه ها را وادار می کرد و می گفت سعی کنید ورزش کنید. مملکت فردا به شما نیاز پیدا خواهد کرد شما اگر فردا از اینجا برگردید باید برای جمهوری اسلامی یار باشید نه اینکه بار باشید. این سخن حاج آقا برای ما خیلی ارزش داشت و تأثیرگذار بود همین طور هم شد که ما در چند سالی که در عراق اسیر بودیم الحمدلله روزها به ورزش می پرداختیم و سرحال هم بودیم.

پیام آزادگان: گویا شما در زمان اسارت شهردار اردوگاه بودید، از وظایفتان برایمان بگویید؟

مرحوم حاج آقاابوترابی ما چهار نفر (غلام بیات ترک، قاسم کمپانی و بنده و جلیل اخباری) را به عنوان شهردار انتخاب کرده بودند که گاها هم این انتخاب تغییر می کرد. ما به صورت اسمی شهردار بودیم که به امورات نظافت رسیدگی می کردیم اما زیر سایه نظافت، آزادی عمل ما کمی بیشتر از اسرای دیگر بود. از اختیاراتمان استفاده می کردیم و روابطمان با سربازان عراقی بیشتر بود. مثلا زمانی که در اردوگاه سخنرانی و یا برنامه  ورزش و تئاتر بود، مواظب عراقی ها بودیم که برنامه ها لو نرود و به اصطلاح سر عراقی ها را به صحبت و چای و شوخی گرم می کردیم تا بچه ها به برنامه هایشان برسند. یا مثلا رادیویی داشتیم که اگر لو می رفت عواقب وخیمی داشت ما آن رادیو را جایی مخفی می کردیم که عراقی ها نتوانند آن را پیدا کنند. یا اینکه زمانی که اسیری در شرایط سخت اسارت کم می آورد و با آمدن یک نامه، خبر از دست دادن عزیزی به او می رسید، حاج آقا مرا می فرستاد تا با آن فرد صحبت کنم و روحیه بدهم که الحمدلله من خیلی از این مسئله استفاده کردم و امیدوارم که خدا این خدمات ما را ذخیره قبر و قیامتمان گرداند.

غروب هم بعد از اینکه عراقی ها آمار بچه ها را می گرفتند و بچه ها را داخل آسایشگاه ها می فرستادند ما سه نفر شهردار بیرون می آمدیم و با اتاقی که در اختیارمان قرار داده بودند که ۶ یا ۷ تا بیل و کلنگ، جاروی دسته دار و تی و چندتا سطل چهارگوش را هم دسته زده بودیم و برای کارمان انبردست و اره هم داشتیم. ما اینها را به صورت امانت برای نظافت به اتاقها تحویل می دادیم و تحویل می گرفتیم و شب ها هم آنها را به عراقی ها تحویل می دادیم. گاها که دسته های تی ها و جاروها می شکست از آنها برای افرادی که گاها سیگاری بودند چوب سیگار درست می کردیم، برای ورزشکاران نانچیکو می ساختیم. از ساعت ۴ بعدازظهر هم که داخل اتاقها می رفتیم تا ساعت ۸ صبح فردا حق بیرون آمدن نبود و دستشویی و آب لوله کشی هم در داخل اتاقها نداشتیم. من پیشنهاد دادم با فلز، یک چهارگوش، مانند تلفن های عمومی درست کنیم که من یک دستشویی در اتاق بسازم. اتاقک که درست شد من هم پایه ای به آن زدم. پیت های ۱۷کیلویی که خالی می شد از وسط می بریدیم  و یک ماسوله قرقره نخ را داخل آن می گذاشتیم و یک شیلنگ هم به آن می زدیم. برای ادرار و برای مدفوع هم یک سطل ۱۷ کیلویی داشتیم که یک در هم برای آن ساخته بودم و بچه ها از آن در صورت لزوم استفاده می کردند.

 پیام آزادگان: اگر خاطره ای هم هست بیان بفرمایید؟

کودکی بود در کنار ما که ۸ سال داشت و به همراه پدرش به اسارت درآمده بود. من درس هایی از این کودک ۸ ساله در اسارت آموختم که باور آن واقعا سخت است. مثلا یک بار که اعتصاب غذا پیش آمده بود عراقی ها به خاطر این که دو دستگی میان بچه ها بیندازند، آمدند و مقداری نان و آب برای این کودک بردند اما هرکاری کردند نخورد. گفت هر وقت بقیه چیزی خوردند من هم می خورم. واقعا انسان بود.

پیام آزادگان: روزهای اسارتتان چگونه می گذشت؟

من به دلیل این که شهردار بودم فرصت زیادی نداشتم که از کلاس های مختلف استفاده کنم اما مثلا یک اتاق کتابخانه نداشت، ما چوب می آوردیم و یک کتابخانه می ساختیم یا اگر کسی چراغ والور خراب داشت آن را تعمیر می کردیم به نحوی سرخود را گرم می کردیم.

پیام آزادگان: از کتابی که نوشته اید برایمان توضیح بدهید؟

من کتابی نوشته ام به نام “شهردار اردوگاه” همان نامی که خدا بیامرز حاج آقا ابوترابی روی بنده گذاشته بودند.  این کتاب در انتشارات موسسه پیام آزادگان به چاپ رسیده. زمانی که کتاب چاپ شد آن را به مسجد محله مان بردم و به امام جماعت آنجا گفتم این کتاب را مطالعه کنید و اگر به درد بخور بود تعدادی از آن را برای مطالعه اهالی مسجد بیاورم. حاج آقا کتاب را ورق زد و چند سطری از آن را که خواند و بلافاصله گفت: صد جلد از این کتاب بیاورید که مطالب آن بسیار آموزنده است. در این کتاب از روز اول اسارت تا جایی که به خاطر داشتم – چون بسیاری از خاطرات در این سالها به فراموشی سپرده شده بود-  را نوشته ام.

پیام آزادگان: عمو فریدون چه اتفاقی برای پایتان افتاده است؟

 سال ۱۳۶۹ که از اسارت برگشتم. دهم خردادماه ۱۳۷۹ حاج آقا ابوترابی رحمت الله با من تماس گرفتند و گفتند عمو فریدون ایام ۲۸ صفر نزدیک است و من می خواهم به مشهد بروم گفتم: حاج آقا من هم چند روزی تعطیل هستم اگر اجازه بدهید در خدمتتان باشم؟ ایشان گفتند: فردا که از سرکار برگشتی با من تماس بگیر. فردا یازدهم خرداد بود که زنگ زدم و گفتم من آماده، خانواده آماده و ماشین هم آماده است. ایشان آهسته به من گفتند: برای من مهمان آمده است شما حرکت کنید من در راه به شما می رسم. ما هم امر ایشان را اطاعت کردیم و از جاده شاهرود حرکت کردیم و شب هم همانجا ماندیم صبح هم نمازمان را که خواندیم حرکت کردیم و ۱۱ صبح به مشهد رسیدیم. گویا ساعت ۱۱ همان روز ایشان به سبزوار می رسند و حادثه تصادف برای ایشان اتفاق می افتد و ایشان به همراه پدر بزرگوارشان مرحوم می شوند. ما سه روز در مشهد ماندیم. دوازدهم خرداد که ایشان تصادف می کنند، روز بعد از نماز جمعه تهران، پیکر ایشان را در تهران تشییع و در چهاردهم خرداد ایشان را به زادگاهشان قزوین منتقل و غروب چهاردهم پیکرها را به مشهد انتقال دادند تا ما هم در مراسم حاضر شویم و در تشییع کمک نماییم. صبح پانزدهم خرداد نمازمان را که خواندیم با این نیت که به مراسم برسیم در سرخه (بین سمنان و گرمسار) چهار پیچ داشت درهمان پیچ اول خواب چشمانم را گرفت. بسیار تعجب کردم. من ۲۳ سال راننده پلیس بودم شب ماشین را استارت می زدم صبح مشهد یا شیراز پیاده می شدم. بی خوابی برای من امری عادی بود. اما نمی دانم چرا ساعت ۴ یا ۵ بعدازظهر چشمانم را خواب فرا گرفته بود. نگاه کردم و دیدم خانمم  (خدا بیامرز) خواب است. از زمانی که از اسارت برگشته بودم ایشان مدام در رانندگی حواسشان به من بود که خوابم نگیرد. دیدم ایشان هم از خواب بیهوش است دلم نیامد ایشان را بیدار کنم. با خودم گفتم پیچ را که رد کنم ماشین را کنار می زنم و کمی استراحت می کنم و خوابم می پرد که متأسفانه نزدیک پیچ دوم که صدمتر فاصله داشت، خواب عمیقی مرا فرا گرفت که پیچ پیچید و من نپیچیدم و روبروی ما پرتگاه بود، کمربند هم نبسته بودیم. زمانی از خواب بیدار شدم که ماشین رو به دره سرازیر شده بود. من از صندلی کنده شدم و با سر از شیشه بیرون رفتم و با قسمت راست بدنم روی کوه خوردم و استخوان ران و ساق و لگنم خرد شد. همسرم هم که خدا رحمتشان کند به بیرون پرتاب شده بود و روی یک تخته سنگ فرود آمده بود و بر اثر خونریزی مغزی به رحمت خدا رفتند. پنج روز بیهوش بودم و ۳۰ ماه در بیمارستان بستری بودم و چندین عمل روی پاهایم انجام گرفت. الان هم چهارده ـ پانزده سال از آن ماجرا می گذرد.

پیام آزادگان: اسارت را چگونه تحمل می کردید؟

 از زمانی که حاج آقا ابوترابی آمدند خط و مشی ایشان و راهنمایی های ایشان و توکل به خدا و دست به دامان معصومین(ع) شدن، همراه با مراسم های معنوی دعاها قوت قلب ما در اسارت بود.

پیام آزادگان:  عمو فریدون فکر می کنید علت محبوبیت شما در میان آزادگان در چیست؟

بچه های آزاده به من لطف دارند. من بچه ها را همانند برادرانم می دانستم و می دانم و کسانی را هم که از نظر سنی، کم سن و سال تر بودند، مانند فرزندم می دانستم و هر خدمتی که از دستم بر می آمد برایشان انجام می دادم.

پیام آزادگان: علت محبوبیت حاج آقا ابوترابی میان آزادگان چه بود؟

 حاج آقا ابوترابی در وهله اول مرد خدا بود. راهنمایی هایی که می کرد و عمل به آنچه که می فرمود بسیار تأثیرگذار بود. ایشان زمانی که بچه ها را به ورزش امر می کردند خودشان هم پا به پای بچه ها بودند و حتی بچه ها به ایشان نمی رسیدند. کسانی که خودشان مخالف اسلام بودند، حاج آقا دستشان را می گرفت و ساعتها با آنها هم قدم می شدند و صحبت می کردند و ما می دیدیم همان شخص از فردا نماز می خواند. یا اینکه خاطرم هست در اوایل اسارت من می خواستم نامه ای به همسرم بنویسم و توضیح بدهم که پایان اسارت ما زمان مشخصی ندارد و شما می توانید غیابا طلاق بگیرید!  وقتی با حاج آقا مشورت کردم و گفتم قرار است چنین نامه ای را برای همسرم بنویسم ایشان مرا منع کردند و گفتند این کار جایز نیست. خب این راهنمایی ها بسیار مؤثر بود. حاج آقا پس از اسارت سالی سه بار پیاده روی داشتند.  یک بار پای پیاده به مشهد، یک بار به قم و یک بار هم پیاده به نیت کربلا (چون عراق بسته بود)  تا مرز خسروی می رفتند.

پیام آزادگان: از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

ما رادیو داشتیم. اولین گروه اسرا روز ۱۳۶۹/۵/۲۶ وارد خاک ایران شدند. ما فردای آن روز رادیو را باز کردیم و اخبار اعلام کرد که اولین گروه اسرا امروز وارد کشور شدند و خدمت رهبری هستند. این خبر در روحیه ما بسیار اثر داشت. البته از قبل هم در جریان آزادی قرار گرفته بودیم. یکبار هم یک سرباز عراقی آمد جلوی پنجره و بسیار هم شاد و خندان بود وقتی علتش را پرسیدیم گفت عراق با کویت وارد جنگ شده و صدام حسین دستور داده که اسرا را آزاد کنیم. زمانی هم که ما آزاد شدیم خانواده اطلاعی نداشت. از لب مرزکه عبور می کردیم نیروهای صلیب سرخ آشکارا می پرسیدند که آیا می خواهید به مملکتتان بروید و یا به خارج پناهنده شوید؟

پیام آزادگان: آیا کسی هم حاضر به پناهندگی بود؟

البته اردوگاه ما چون بچه های مذهبی زیاد بودند یکی دو نفر حاضر به پناهندگی شدند.

پیام آزادگان: آیا درحال حاضر از سرنوشت پناهنده شدگان اطلاعی دارید؟

اتفاقا یکی از همان کسانی که پناهنده شده بود حدود یک ماه از بازگشت ما، یک نامه برای برادرش نوشته بود که شما برو عمو فریدون را پیدا کن و این نامه را به ایشان بده تا به دست حاج آقا ابوترابی برساند و در آن نامه اظهار پشیمانی کرده بود و می خواست که به ایران برگردد. من هم نامه را خدمت حاج آقا بردم  و ماجرا را برایشان شرح دادم. حاج آقا گفتند اشکالی ندارد و به برادرشان گفتند که با ایشان تماس بگیرید و بگویید زمانی که برگشتید اولین کاری که می کنید پیش من بیایید.  آن شخص هم آمد و الحمدالله کارهایش به خوبی انجام شد و درحال حاضر هم در کشور خودمان زندگی می کند.

پیام آزادگان: در بازگشت به میهن چه اتفاقی افتاد؟

ما از مرز که گذشتیم به گیلان غرب آمدیم و در آنجا ما را سوار هواپیما کردند و ۴۸ ساعت در اصفهان قرنطینه بودیم. در اصفهان شهید جلیل اخباری که از روز اول اعزام به جبهه با هم بودیم و روز آخر هم با هم به ایران برگشتیم، برادرزاده ایشان به اصفهان آمده بود من هم یک ساک داشتم ایشان گفت: ساکتان را بدهید تا من به منزلتان ببرم. ما را با هواپیما به تهران بردند و در تهران هم جایی را آذین بندی کرده بودند. یکی از برادرانی که با ما اسیر بود، پدرش نماینده مجلس بود و نماینده ایشان هم برای استقبال و خوش آمدگویی آمده بود. جایگاهی که ایشان سخنرانی می کرد پرده ای داشت و ما هم چون اسرای قدیمی بودیم در همان ردیف اول نشسته بودیم که من ناگهان دیدم پرده کنار رفت و پسرم که زمان اعزام من یک ساله بود و حالا یک نوجوان ۱۲ساله شده بود، از همان جا فریاد زد: بابا بابا … و خودش را در آغوش من انداخت و همدیگر را غرق بوسه کردیم؛ طوری که تمام خبرنگاران و عکاسان حاضر در این محل آمدند و عکس گرفتند. دوستان من هم هرکدام هدیه ای را به پسرم می دادند. آن زمان منزل ما خیابان پیروزی بود. ما را به کلانتری ۲۱ بردند و از آنجا هم به منزلمان رفتیم.

پیام آزادگان: با توجه به این که در ماه مبارک رمضان به سر می بریم کمی هم درباره ماه رمضان در اسارت برایمان بگویید؟

البته که خداوند توفیق می داد و ما روزه می گرفتیم.  اولا در ۱۰ سال اسارتم من یک شب هم شام نخوردم. چون عراق طبق قانون ارتش خودش با ما رفتار می کرد. یعنی به ارتش خودش هم شام نمی داد. فقط صبحانه و ناهار.  ما هم غذای ظهرمان را به دو قسمت تقسیم می کردیم و یک قسمت آن را برای شاممان نگه می داشتیم. ماه رمضان هم اوایل از افطاری خبری نبود و غذایی بود شبیه استامبولی خودمان به ما می دادند که آن را می پیچیدیم و لای پتویی چیزی گرم نگه می داشتیم و برای افطار از آن می خوردیم. البته خیلی هم سالم بودیم.   بچه هایی هم بودند که سالی ۱۲ماه ۱۰ ماه را روزه می گرفتند.

ییام آزادگان: درد دلی هم با مسئولین دارید بفرمایید؟

من بسیار تأسف می خورم. اگر مسئولین ما یک دهم اخلاق و منش حاج آقا ابوترابی را داشتند، در مملکت ما یک نفر مخالف هم نبود؛ اما متاسفانه نیست. و تنها خواهش من از مسئولان این است که کمی بیشتر به فکر ایثارگران باشند.

گفت وگویمان با عموفریدون به پایان می رسد.  اما به خوبی می دانم که ایشان از روی تواضع و اخلاص، بسیاری از وظایفی را که در اردوگاه در حق اسرا انجام داده بودند را بازگو نکرده اند. برای همین برآن شدیم تا از زبان آقای علی اکبر هاشمی معاونت اجتماعی مؤسسه  و همچنین مسئول اردوگاه موصل ۱ در زمان اسارت نیز ، در خصوص عمو فریدون بیشتر بدانیم تا  به نقش ارزنده ایشان در اردوگاه بیشتر پی ببریم.

جناب آقای هاشمی از عمو فریدون برایمان بگویید؟

آقای فریدون بیاتی از برادرانی هستند که درطول مدت اسارت در خدمت اسرا بودند و لقب “عموفریدون” را دوستان به ایشان داده بودند. ایشان یک ماموریت مخفی و یک مأموریت واضح در اردوگاه داشتند که مأموریت واضح، سرپوشی باشد بر مأموریت مخفی ایشان.

عمو فریدون نظافت اردوگاه را برعهده گرفته بودند و عراقی ها به این دید به ایشان نگاه می کردند؛ با یکی دیگر از دوستانمان به نام شهید جلیل اخباری که این دو نفر سن و سالشان از بقیه بیشتر بود. چون میانگین سنی اسرا سنین جوانی بود. لذا این برادران هم سن بالاتری نسبت به آنها داشتند و هم باتجربه تر بودند. اوایل همینطور بود اما از زمانی که حاج آقا ابوترابی به اردوگاه ما تشریف آوردند ماموریت این برادران دوچندان شد. در ارتباط با تمام مسایل اردوگاه از رادیو گرفته تا دعا و برنامه های داخلی این برادران حفاظت می کردند که عراقی ها هیچ دسترسی به برنامه های ما نداشته باشند و ما با خیال راحت برنامه هایمان را دنبال می کردیم. مأموریت مخفی این برادران این بود. عراقی ها هم با توجه به این که این برادران سن و سال بالاتری دارند، به آنان به عنوان یک نظافتچی نگاه می کردند و در حقیقت کار این برادران خدمت بزرگی به دیگر اسرا می کرد. یعنی ما  تمام برنامه هایی که در داخل اردوگاه برنامه ریزی می کردیم به اطلاع این برادران می رساندیم که مواظب باشند تا عراقی ها سر نرسند و این برادران هم گهگاهی با دادن چای و سیگاری و یا قدم زدن با عراقی ها سر آنان را گرم می کردند.  با خود اسرا هم رفتار بسیار خوبی داشتند. بیشتر اردوگاه ما جوان بودند و جوانان هم تا حدی تابع احساسات هستند. زمانی که مورد آزار و شکنجه و تحقیر قرار می گرفتند ناراحت می شدند این برادران با اخلاق  و رفتار خوبشان و صحبت و شوخی سعی می کردند کمک کنند که موضوع در ذهن آنها فراموش شود.

 عمو فریدون به واقع عموی اسرا بودند. البته زحمات این برادران بسیار زیاد بود حتی همین اواخر اسارت که مرا را از اردوگاه بردند من شنیدم که عراقیها متوجه شده بودند که  نقش عموفریدون چیست. ایشان را به انفرادی برده بودند و بعد به آسایشگاه فرستادند ولی مگر با آسایشگاه رفتن، ماموریت این برادران تمام می شد؟ نه باز هم همان مأموریت را داشتند. اما عراقی ها فکر می کردند که دیگر مأموریت آنان تمام شده. ایشان تمام مدت در خدمت اسرا بودند. و همیشه احترامشان میان اسرا و آزادگان محفوظ بوده و هست.  ما واقعا قدردان زحمات ایشان هستیم. در حال حاضر هم که به ایران برگشته ایم ایشان وجدانا هنوز هم خودشان را خدمتگزار اسرا می دانند؛ چون در مکتب حاج آقا ابوترابی درس گرفته اند. زمانی که از حاج آقا ابوترابی سوال می کنند “خاک باش و خدمتگزار یعنی چه؟ ایشان فرمودند: یعنی باید خاک باشید، مردم پا روی شما بگذارند. این یعنی خدمتگزاری.  وجود چنین شخصیتی برای ما مانند یک دانشگاه بود و به ما آموزش داد چگونه باشیم و چه رفتاری داشته باشیم. اگر خداوند توفیق بدهد ما یک صدم این آموزش ها را به کار ببندیم شاکر به درگاه خداوند هم هستیم.

با تشکر فراوان از این دو برادر بزرگوار آزاده و ارزشی مان که با مصاحبتشان صفحه پیام آزادگان امروزمان رنگ و بوی زیباتری یافت، خوانندگان گرامی را به خداوند متعال می سپاریم.

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا