خانه / مقالات / تاریخ دفاع مقدس / عارفانه های یک جوان ۱۷ ساله
عارفانه های یک جوان ۱۷ ساله

عارفانه های یک جوان ۱۷ ساله

آنچه در ادامه می خوانید، وصیتنامه شهید هادی آریایی است که در دبیرستان سپاه تهران تحصیل می کرد و در دوران دبیرستان به جبهه رفت و شهید شد.

 مشرق – آنچه در ادامه می خوانید، وصیتنامه شهید هادی آریایی است که در دبیرستان سپاه تهران تحصیل می کرد و در دوران دبیرستان به جبهه رفت و شهید شد. مزار او در قطعه ۴۰ ردیف ۹۶ شماره ۱۵ بهشت زهرای تهران قرار دارد. این شهید عزیز که ۱۰ فروردین ماه ۱۳۵۰ به دنیا آمد، در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۶۷ در عملیات بیت المقدس ۶ در ۱۷ سالگی به شهادت رسید. پدر شهید آریایی از خیرین مدرسه ساز است و مدارسی را با نام «شهید هادی آریایی» در مناطق محروم ساخته و در دست احداث دارد.

« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ »

رَبَّنَا لا تَکِلنا إِلی أنفُسِنا طَرفَهَ عَینٍ أبداً

پروردگارا !
ما را به اندازه ی پلک بر هم زدنی ، به خودمان وامگذار !

خداوندا !
تو را هزاران بار شکرگزارم ،
که مرا جزو کوفیان قرار ندادی ،
و توفیق لبیک گفتن به فرمان امام را به من عطا فرمودی!

پروردگارا !
تو را هزاران بار شکرگزارم ،
که مرا به طریق حقیقت ، رهنمون کردی ،
و نام مرا جزو پیروان و عاشقان ابا عبدالله الحسین نوشتی!

وای بر من!
اگر لحظه ای توجه خویش ،
و سایه ی رحمت بی انتهایت را از سرم برداری .

وای بر من !
اگر مرا جزو مغضوبین
و طغیانگران طریقت قرار دهی .

روسیاه و شرمنده ام !
از اعمال و کردارم ، ولی باز تو را سپاسگزارم ،
که بر روی اعمال قبیح و عصیانگرم پرده حجابت را کشیدی .

اعتراف می کنم ؛
بارها به چشم خود دست یاریت را دیدم
ولی از آن فرار کردم ,
صدایت را شنیدم اما جواب ندادم .

با این حال یک لحظه از من غافل نگشتی ،
هرگاه به بیراهه ای رفتم فرشتگان چراغ به دست را فرستادی،
تا مرا به منزل برسانند.

چه بسیار کسانی که چونان رهگذری آمدند و مرا پند دادند و بسوی مرادشان رفتند پند نگرفتم .
چه بسیار رفیقانی که ارزش دوستی با آنها را نداشتم، بسوی خویش بردی.

چه اعمالی که قلم از نگاشتن آنها شرمگین است .
بارها و بارها در رحمتت را به من گشودی و توفیق بازگشت را به من عطا کردی اما نمک خوردیم و نمکدان شکستیم.

حال که دیگر مجالی نیست باز آمده ام، تو خود گفتی صد بار هم توبه را بشکنی ، بازآی ! که این درگاه ،درگاه دیگری است .
باب رحمت و بخشایش است .

آری اکنون من شرمنده و روسیاه باز آمده ام .
حال این تو و این رحمت بی انتهایت .

بازگشته ام تا بار دیگر پیمان ببندم ،
اما امیدوارم که این از آن پیمانهای سست بنیاد نباشد .
آرزو دارم این آخرین باشد.

حال که به دنیا پشت کرده ام، دیگر نمی خواهم پشت سرم را نگاه کنم .
اکنون به روبرو می نگرم .
به فکر روزهای آینده هستم، می خواهم گذشته ، از رشته افکارم محو گردد.

می خواهم دوباره متولد شوم، آری تولدی دیگر ،تولدی همراه با رضایت ، رضایت تو .

اما این وصلت نیکو در پی اش جدایی نیز هست .
جدایی از پدر و مادر، جدایی از معلم و استاد و مشکل تر از همه ، جدایی از دوستها.

چه خوش است غم جدایی به طواف کعبه رفتن
چه خوش است جان جانان همه را به جان خریدن

حال که دوباره متولد شده ام، از تو ای مادر و پدر عزیزم میخواهم که شما نیز گذشته مرا از یاد ببرید.
شرمنده ام که نتوانستم حق فرزندی را ادا نمایم.
آرزو دارم شما نیز به آینده خوش بین باشید.

از تو ای برادر گرامی!
روسیاهم که نتوانستم برایت برادری نیکو باشم،
حلالم کن و دعای خیرت را بدرقه ی راهم نما.

از تمام رفیقان و آشنایان طلب حلالیت دارم !
و شما ای دوستان و یاران مهربانم به بخشایندگی خویش مرا حلال کنید.
باشد که روزی بتوانم جبران خوبیهایتان را بکنم ،
و از خجالت همگیتان در بیایم.

آری برادران !
حال ندای ” هَلْ مِنْ نٰاصِرٍ حُسِین “ را می شنوم.
اکنون قافله سالار صدا می زند , من رفتم ,
عزیزان شما نیز در پی من روان خواهید شد .
اماممان جانباز میخواهد ,جان بر کف میخواهد.

ای برادر !
وای بر تو اگر اسلحه دوستت را کسی جز تو بردارد.
پس بیایید بشتابید تا زیر دین شهدا نمانیم و پیش ائمه اطهار روسفید گردیم.

بیائید بسوی قافله سالار روان شویم که فردا دیر است.

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت
.
اَلعبْدِ الْعاصی وَ الفٰانی

هادی آریائی  ۱۳۶۶/۱۲/۱۶

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا