خانه / گفتگوها / همسر آزاده دستجردی:زندگی با قدردانی از خدا را دوباره شروع کردیم
همسر آزاده دستجردی:زندگی با قدردانی از خدا را دوباره شروع کردیم

همسر آزاده دستجردی:زندگی با قدردانی از خدا را دوباره شروع کردیم

گفتگویی خواندنی و آموزنده ای با یکی از بانوان انتظار سال های اسارت سرکار خانم صدیقه خارا همسر آزاده مهرعلی دستجردی که بی تردید می توان ایشان را قهرمان گمنام اسارت نامید، کسی که صبر و انتظار را به متانت پیوند زد تا حریم خانه از گزند مصون بماند، انجام داده که در ادامه می خوانیم:

* لطفا از خودتون و از ازدواج تون با آقای مهرعلی دستجردی برایمان بگویید

بچه‌ی کربلا بودم. با خانواده‌‌ای اصالتا عرب. از سال ۵۳ که حزب بعث عراق به قدرت رسید، افراد به بهانه‌های ناچیز، دستگیر می‌شدند و مقامات به طور مرموزی ناپدید. مخالفان صدام را، دستگیر و اعدام می‌کردند. شیعیان بیشتر از همه مورد غضب بودن. خانواده ما هم از این امر مستثنی نبود. ۲ سال بعد حزب بعث ما و چندین خانواده شیعه رو به خاطر عقایدمون اخراج کرد. آوارگی و بی‌پناهی داستان زندگی ما شد. به تصمیم پدر قرار شد به ایران مهاجرت کنیم.

اول ورود به ایران، احساس غربت می‌کردیم. اما مردم خونگرم این‌جا، جایی برای دلتنگی نذاشتن. فکر می‌کردیم بین مردم کشور خودمونیم. کمی گذشت تا شرایط عادی بشه. خونه‌ای برای سکونت موقت گرفتیم و پدرم کار پیدا کرد. ۲ سالی از مهاجرتمون می‌گذشت که داییم یکی از دوستان دامادش رو برای خواستگاری از من، معرفی کرد. «مهر علی» پسرِ مومن و خوبی بود. وقتی پدرم در موردش تحقیق کرد، جز ایمان و پاکی حرفی در میون نبود. قرار خواستگاری گذاشته شد. سال ۵۷ با همسرم که اصالتا همدانی بود، پیوند زناشویی بستیم.

 

* آقای دستجردی از چه زمانی شما را تنها گذاشتند و برای جنگ رفتند؟

کم‌تر از دو سال از ازدواجمان می‌گذشت. کردستان شلوغ شده بود. دموکرات‌ و کومله آشوب کرده بودن. علی همراه گروه چریکی شهید چمران رفت کردستان. وضعیتِ آشفته‌ای بود. طاقت دوری نداشتم. به خاطر استرس و اضطراب، بچم ۸ ماهه داخل شکم مرد. از نظر روحی بهم ریختم. دلم می‌خواست علی کنارم باشه و بهم دلداری بده. ولی نمی‌شد. شرایط بحرانی منطقه اجازه نمی‌داد مرز را ترک کنه. مجبور بودم جبر زمانه را قبول کنم. انگار سهم من از زندگی سختی و دلتنگی بود. تا اون‌جا که یادم می‌آمد در زندگی سختی‌های زیادی کشیده بودم. رنج مهاجرت اجباری از عراق، آوارگی و حالا هم مونس تنهایی‌هام کنارم نبود. خیلی هم ناشکری نمی‌کردم. پدرم همیشه می‌گفت: «صبور باشید. این‌ها حکمت خداست. حتماً خیری نهفته.» بعد هم سقط بچه، توکل کردم به خدا. حتماً صلاح و مصلحت الهی این‌طور بوده است.

 

* موقعی که متوجه اسارت همسرتان شدید، چه حس و حالی داشتید؟

هنوز شلوغی‌های کردستان ادامه داشت که جنگ شروع شد. دیگه یک لحظه همسرم خانه پیداش نمی‌شد. سه چهار ماهی از رفتن حاجی به خط می‌گذشت، اما خبری ازش نداشتم. قبلاً گه‌گاهی زنگ می‌زد، اما چند وقتی می‌شد که دیگه تماسی نداشت. بی‌خبریم به ۴ ماه کشید. با پدرم به هر جا که فکرش را می‌کردیم سر زدیم. از پادگان‌های ارتش و سپاه گرفته تا پرس و جو از همکاراش. کسی حرف دقیقی نمی‌زد. نه می‌گفتن شهید شده نه اسیر. مفقودِ مفقود بود. با نبودش حال و روزم تلخ بود. حسِ خوبی نداشتم.

کم کم داشتیم ناامید می‌شدیم که یک شب از رادیو عراق صدایی آشنا شنیدم. باورم نشد. کمی که دقت کردم دیدم صدای علی هستش؛ قلبم گرفت. حس گنگی داشتم؛ پدر و مادر همسرم کنارم بودن. بیچاره‌ها با اون سنِ بالا، طاقت شنیدن صدای پسرشان را نداشتن. اون شب سه تایی، فقط گریه و زاری کردیم. پازل زندگی غم انگیزم داشت تکمیل می‌شد، اسارت همسر هم باید اضافه می‌شد. بعد اون شب، تلفن‌های مشکوکی به خانه می‌شد. دائم زنگ می‌زدن و فحش می‌دادن. بعداً که پدر شوهرم پیگیری کرد، فهمیدیم از سمت منافقین هست. بعد این‌که فهمیده بودن علی اسیره می‌خواستن از نظر روحی ما رو بهم بریزن. به مادر شوهرم سپردم کمتر تلفن‌ها را جواب بده تا اوضاع عادی بشه.

دلم کمی آرام گرفته بود، ولی باز حس آرامش نداشتم. مدام می‌رفتم هلال‌احمر تا شاید نامه‌ای ازش بیاد. چه زجری می‌کشیدم اون‌روزها.

آخر، بعد از شش ماه هلال‌احمر خبر داد از علی نامه آمده. سریع خودم را رساندم هلال‌احمر شعبه‌ی سید خندان. کارت اسیریش آمده بود با یک نامه‌ی خیلی کوتاه. فقط نوشته بود اسیره. دلم می‌خواست بیشتر برایم می‌نوشت، ولی انگار زمان و مکان مجال این کار را نداده بود.

* از دوران اسارت همسر و تنهایی تان بیشتر بگویید:

از خلاصه‌ی روزهای انتظار، تنهایی را بیشتر دوست داشتم. اطرافیان نمی‌خواستند با فکر و خیالِ علی روحیه‌ام رو خراب کنم. طبقهِ بالای خانه‌ی مادر شوهرم بودم. بعد از اسارت هم همانجا ماندم. فقط گه‌گاهی به خانه‌ی خواهر و برادرانم می‌رفتم. خدا رو شکر خانواده شوهرم همه جوره هوایم را داشتند. علی یک خواهر و چهار برادر داشت. نمی‌گذاشتن آب توی دلم تکان بخوره. هر چی احتیاج داشتم برایم آماده می‌کردن. با این‌که حقوق همسرم رو از بنیاد شهید می‌گرفتم ولی باز پدر شوهرم هر وقت احتیاجی داشتم، دست رد به سینه‌ام نمی‌زد. موقع عید که می‌شد، با این‌که حال و هوای بهار رو نداشتم، ولی همیشه برایم آجیل و میوه و سبزه می‌خرید. تو سال‌هایی که علی نبود همیشه سفره هفت سین می‌چیدم و برایش کنار سفره یک جای خالی می‌گذاشتم. موقع تحویل سال، هر کسی از اقوام دوست داشت بروم پیششان. همه سنگ صبورم بودن. ولی دلم رضا نمی‌داد. دوست داشتم خونه‌ی خودم سال را تحویل کنم. هر جا هم که می‌رفتم، سریع دلم هوای خانه را می‌کرد. سعی می‌کردم کسی تو اون سال‌ها متوجه دلتنگی و آشفتگیم نشه. جلو چشم‌ها می‌خندیدم ولی از درون شکسته بودم. زندگی انگار تمام صبرش را بخشیده بود به من، سخت بود.

 

* زمانی که خبر آزادی اسرا را شنیدید، چه حالی پیدا کردید؟

دلم را، بغضم را، احساسم را،آرزوهایم را، قریب هشت سال زندانی کردم. تا زمان آزادی علی رسید. جنگ تمام شد؛ همه جا خبر از آزادی اسرا بود. باورم نمی‌شد . یعنی بعد از این همه سال علی برمی‌گشت؟! می‌دونستم خدا فراموشم نکرده. بالاخره جواب این همه نذرو نیاز و صبرم رو داشتم می‌گرفتم. به گفته پدرم که حرفا و نصیحت‌هایش مونس اون سال‌ها بود، هیچ وقت رنج کسی بی‌پایان نیست. بالاخره خدا تو لحظه‌های آخر به داد بنده‌ اش می‌رسه. داستان زندگی منم همین‌طور بود. زمان کمی نبود. تو این سال‌ها بارها خواستم بشکنم، داد بزنم بگم چرا سهم من همیشه بدبختی و تنهایی هست. ولی انگار خدا به کمک می‌آمد و با یه تلنگر می‌فهمیدم نباید از کوره در برم.

خبر اسارت علی را از رادیو شنیدیم، همین‌طور خبر آزادیش را. باز این جعبه بی‌احساس به کمکم آمد و نام علی رو از اخبار شنیدیم. یک لحظه برگشتم به سال‌های انتظار. روزهایی که دلم تنگ و چشمانم از دوری علی گریان بود. باورم نمی‌شد. یعنی دوره تنهایی و اندوه تمام شد؟! تنها سجده شکر می‌توانست کمی از هیجان آن لحظه‌ها کم کنه. مادر شوهرم قلبش گرفته بود و نفس نفس می‌زد. پدر علی هم مدام تسبیح دور دستش می‌چرخوند و می‌گفت: «الهی صد هزار مرتبه شکر.» همه رو باخبر کردیم. فرداش جلو خونه، صفی از اقوام و دوستان بود که برای چراغانی و مهیا کردن بساط استقبال جمع شده بودند. خونه پر از شیرینی و گل بود. چون اطلاع دقیقی از لحظه ورود آزاده‌ها به کشور نداشتیم، هر ثانیه منتظر خبری از هلال‌احمر بودیم تا بگن کی باید برویم استقبال.

تنها چیزی که اون روز انتظارش را داشتم، خبر اومدن علی بود. اما انگار حکمت خدا به این بود که باز امتحانم کنه. توی شادی و آماده کردن وسایل استقبال بودیم که داییم زنگ زد و گفت: «صدیقه جان! یک چیز میگم ناراحت نشی ها! همه آزاده‌ها اومدن ولی خبری از علی نیست.» نمی‌خواستم تسلیم حرف دایی بشم و قبول کنم دیگه علی برنمی گرده. با یه بغض شکسته، گفتم: «دایی با من شوخی نکن! علی برمی‌گرده من مطمئنم! به امید همچین روزی صبر کردم.» از شدت ناراحتی و فشار عصبی ضعف کردم. گوشی تلفن از دستم افتاد. همه چیز دور سرم می‌چرخید. پدر و مادرش تو سر خودشون می‌زدند. برادرای علی هم بدون توجه به ابهت مردانشون، زدن زیره گریه. برا کسی قابل باور نبود؛ همه دوست داشتند خود علی از در وارد شه و خط بکشه روی همه حرفایی که در موردش می‌زدند.

* پس چطور از آزادی آقای دستجردی مطمئن شدید؟

صدای تیک تیک ساعت هم برایم دلخراش بود؛ همه سر در هوا مونده بودند چه کار کنند. فردای آن روز، یکی از برادرای علی پیشنهاد داد بریم دنبالش، شاید هلال‌احمر و سپاه خبری داشته باشن. بعد از کلی پرس و جو معلوم شد علی رو با یه گروه بردن قرنطینه. با این خبر همه یک نفس راحتی کشیدن. قرار شد ببرنشون حرم امام;. داداشم ماشین داشت، سریع اومد سراغمون و تا جایی که می‌شد سوار شدیم و رفتیم سمت حرم. حال و احوالم اون شب غیرقابل توصیف بود. تکلیف خودم را نمی‌دانستم. یک لحظه می‌خندیدم. دقیقه‌ای دیگه گریه. همه هیجان زده بودن. ۸ سال زمان کمی برای دوری و تنهایی نبود.

 

* بعد از سال ها ایشان را کجا و چطور دیدید؟

جمعیت زیادی داخل حرم، جمع بودند. همه‌ی اسرا هم یک شکل، لاغر و سیاه. چشمم ناخواسته افتاد به یک جمع از آزاده‌ها. علی رو دیدم و داد زدم : «حاجی! حاجی!» همه اون جمع از جاشون بلند شدند. گفتن چی می‌گی خانم ما زن نداریم. اشتباه گرفتی، مجردیم. ولی علی از بین جمعیت صدای منو شنید و دوید سمتمون. وقتی نزدیک شد، دستش گرفتم و رفتم تو بغلش. علی حسابی قرمز و خجالت زده شده بود. گفت: «خانم نکن، زشته. آبروم را بردی جلوی دوستام.» ولی گوشم بدهکار نبود. می‌خواستم دستاش بگیرم تا مرهم دل شکستم باشه. بالاخره پدرش آمد و من را جدا کرد. هر کسی به شیوه‌ی خودش شادمانی می‌کرد. حاجی را آوردن برای استقبال به سمت خونه. از سر کوچه تا دم خونه گوسفند آورده بودن برای قربانی. علی دلش راضی نبود. مدام می‌گفت: «شرمندم نکنید، یکی کافیه.»

 

* زندگی پس از آزادی چگونه است؟

بعد اون روزهای سخت و تلخ، با حاجی تصمیم گرفتیم باآرامش خیال، خونسردی و قلبی سرشار از قدردانی از خدا زندگی رو دوباره شروع کنیم. نمی‌خواستیم لحظه هامون توی غم‌های گذشته سپری بشه. ما برای آنچه که باور داشتیم، این مدت ایستاده بودیم. علی زیر شکنجه و من هم در تنهایی و غربت. حاجی روزهای بعد از اسارت، سعی می‌کرد جبران کنه. همیشه سخن حاج آقا ابوترابی روی زبانش هست که می‌فرمودن: «زن‌های شما اسیربودن نه شما. آن‌‌ها مقام‌شون خیلی بالاست.»

پیام آزادگان

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا