خانه / گفتگوها / همسر شهید خمامی:از شما خدمت حضرت زهرا(س) شکایت می‌کنم/همسرم در اسارت بسیار روزه گرفته بودند

همسر شهید خمامی:از شما خدمت حضرت زهرا(س) شکایت می‌کنم/همسرم در اسارت بسیار روزه گرفته بودند

فاطمه کرمی همسر آزاده سرافراز شهید محمد خمامی، آزاده‌ شهیدی که گفت: هنگام آزادی همسرم پسر کوچکم هفت ساله بود در اثر شادی زیاد چنان هیجاناتی به او دست می‌دهد که دو روز بعد پسرم دچار تشنج می‌شود، این فرزندم چهار سال تحت درمان قرار گرفت تا خوب شد.

 

 گفتگویی خواندنی و آموزنده با یکی از بانوان انتظار سال‌های اسارت سرکار خانم فاطمه کرمی همسر آزاده سرافراز شهید محمد خمامی  که ۴ سال و ۶ ماه در اسارت بودند انجام داده است.

این بانو در همایش بانوان انتظار که از سوی مؤسسه فرهنگی هنری پیام آزادگان برگزار شد، به عنوان یکی از بانوان شاخص، تجلیل شدند و به بیان خاطرات دوران اسارت همسر خود پرداختند.

 بی تردید می توان این بانو را قهرمان گمنام اسارت نامید، کسی که صبر و انتظار را به متانت پیوند زد تا حریم خانه از گزند مصون بماند

در ابتدا نام و نام خانوادگی خود را بیان کنید؟

فاطمه کرمی متولد بهمن ۱۳۳۳ در خرمشهر، همسر شهید آزاده و جانباز محمد خمامی و خواهر مفقودالاثر خلبان محمد رضا کرمی هستم.

 هنگام ازدواج شما چند ساله بودید؟

بنده سال ۱۳۵۱ تقریبا ۱۸ ساله بودم که با همسرم آقای خمامی که ۲۹ ساله و متولد ۱۳۲۱بودند ازدواج کردم.

شغل همسر شما زمان ازدواج چه بود؟

زمان ازدواج همسرم ارتشی بودند و برای ورود به دانشگاه امام علی(ع) امتحان داده بودند تا از درجه‌داری به افسری ارتقا پیدا کنند به همین دلیل سه سال شبانه‌روزی داشتند بعد از ازدواج من در کنار خانواده همسرم زندگی می‌کردم و همسرم تنها دو شب در هفته به خانه می‌آمدند، بعد از این سه سال از خانواده همسرم مستقل شدیم.

علت و انگیزه ازدواج شما با همسرتان چه بود؟

ایشان در تهران ساکن بودند و اما تصمیم گرفته بودند که از شهرستان همسر اختیار کنند بنابراین با هماهنگی خواهر خود که در همسایگی ما زندگی می‌کردند به خواستگاری ما آمدند، در زمان رژیم پهلوی با وجود اینکه برای افراد مذهبی در ارتش شرایط خاص و خفقان‌آور بود ایشان انسانی با ایمان و معتقد بودند که به همین دلیل مورد پذیرش من و خانواده‌ام قرار گرفت.

مقداری درباره شرایط و مراسم ازدواجتان توضیح دهید؟

زمانیکه ایشان به خواستگاری من آمدند رسم نبود که دختر و پسر صحبت کنند بر اساس سنت خانواده که در حضور بزرگترهای فامیل بله و برون انجام می‌گرفت ما مراسم بله و برون و ازدواج را به زمان‌های مرخصی ایشان موکول کردیم.

 من تا زمان ازدواج نتوانستم همسر را ببینم با اینکه شرایط را فراهم می‌کردند که من به یک نحوی ایشان را ببینم و بپسندم اما بر اساس حیا از اینکه به ایشان نگاه کنم خجالت می‌کشیدم که در نهایت اختیار همه چیز را به خانواده دادم، خانواده حدود ۴۰ هزار تومان و ۱۸ مثقال طلا به عنوان مهریه قرار دادند یک ماه بعد مراسم جشن عروسی برقرار شد که دو روز بعد از ازدواج همراه همسرم عازم تهران شدم و زندگی مشترک خود را در یک اتاق کنار خانواده همسرم آغاز کردم.

زندگی شما با همسرتان پیش از اسارت به چه نحوی بود؟

ایشان بسیار مهربان و در عین داشتن اقتدار مظلوم بودند به دیگران به خصوص بزرگترها بسیار احترام می‌گذاشتند، با فرزندان بسیار لطیف و صمیمی بودند به خصوص با دختر خود بسیار با عاطفه رفتار می‌کردند در زمان اسارت نامه‌های عاشقانه برای یکدیگر می‌نوشتند بعد از اسارت نیز این رابطه با عشق و محبت ایشان با فرزندان و به خصوص دخترشان ادامه داشت.

حقوق فرزندان و مرا به عنوان همسر در حد عالی رعایت می‌کرد طوری که به قاطعیت می‌توانم بگویم به لحاظ اخلاق و رفتار اسلام واقعی را پیاده می‌کردند، امثال این گونه انسان‌ها مانند گنجی است که ناچاریم هنگام مرگ آنها را در زمین دفن کنیم.

هنگام اعزام ایشان به جبهه شما چند سال داشتید؟

مهر ماه سال ۶۰ من ۲۷ ساله بودم و فرزند سوم ما به دنیا آمد بود که ایشان به جبهه اعزام شدند.

عکس العمل شما برای رفتن ایشان به جبهه چه بود؟

با توجه به اینکه برادر من در سال ۵۹ مفقود شده بودند و تا امروز هم از ایشان خبری نداریم وقتی همسرم به من گفت که قصد رفتن به جبهه دارد من خیلی ترسیده، دچار اضطراب خاصی شدم و ناخودآگاه شروع به گریه کردم زیرا فکر می‌کردم که اگر برود و برنگردد بچه‌هایم یتیم شوند من چه کنم، اما همسرم مرا دلداری داده و  می‌گفت مگر تا حالا مردم چه کردند هر چند که من بروم یکدفعه شهید نمی‌شوم ضمن اینکه همه ما برای خدا می رویم و با خدا معامله می‌کنیم.

ایشان به جبهه رفتند بعد از مدتی زخمی شدند و بعد مدتی هم سالک گرفتند و با اینکه فرمانده هم بودند اما هیچ کدام این موارد سبب نمی‌شد که مرخصی رد کنند هر وقت هم که ما با او صحبت می‌کردیم به گونه‌ای ما را راضی می‌کردند که من هم مانند بقیه هستم.

آیا از نزدیکان شما پدر یا برادر و کس دیگری هم به طور همزمان در جبهه یا اسارت بود؟

یکی از برادرانم در زمان جنگ مفقود شدند که هنوز از ایشان خبری نداریم که در نهایت به عنوان شهید مفقودالاثر معرفی شدند، یکی دیگر از برادرانم هم در جنگ حضور داشتند که در حال حاضر کلکسیون ترکش و جانبازی هستند، آنها معاف بودند اما با این وجود جز نیروهای مردمی به جبهه رفتند.

چه زمانی از اسارت همسرتان باخبر شدید؟

همسرم در اردیبهشت سال ۶۵ هنگام آزادسازی فکه به اسارت درمی‌آیند ایشان آن زمان در لشکر ۱۶ زرهی بودند که وقتی به اسارت درمی‌آیند یکی از بستگان سرباز ایشان در تلوزیون خوزستان که تلوزیون عراقی ها را می‌گرفت می‌بیند که آقای خمامی اسیر شدند و به عموی او خبر می‌دهند.

نخستین نامه تحت عنوان نامه‌های نگران خبر ۶ ماه پس از اسارت ایشان از طریق هلال احمر به دست ما رسید که دیگر برای همه ما قطعی شد ایشان اسیر شدند.

آن زمان که شنیدید ایشان اسیر شدند چه احساسی پیدا کردید؟

شب اول ماه مبارک رمضان بود خانواده همسرم که از اسارت ایشان باخبر شده بودند در منزل ما جمع شده و به مرور خبر را به من دادند وقتی خبر را شنیدم فقط یک یا حسین گفتم و بی هوش شدم و با گریه بچه‌ها به خود آمدم، خانواده همسرم با صحبت‌هایی نظیر اینکه خدا را شکر کن که سالم است شهید نشده مرا دلداری دادند اما با این وجود شنیدن این خبر برای من بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود.

مهمترین مساله ای که در دوران اسارت به شما روحیه می داد چه بود؟

امید به برگشت او بود که به من و فرزندانم روحیه می‌داد، ما حتی در نامه‌های خود تلاش می‌کردیم به ایشان روحیه بدهیم زیرا بعثی‌ها به هر طریق ممکن آنها را تحت شکنجه‌های روحی قرار می‌دادند تا آنها را نسبت چشم انتظاری ما ناامید کنند.

بهترین خاطره و بدترین خاطره خود را در دوران اسارت همسرتان بیان کنید.

بدترین خاطره من همان روزی بود که ایشان اسیر شدند و من ترس آن داشتم که ممکن است مانند برادرم نامه یا خبری از ایشان نداشته باشم بهترین خاطره من هم روزی بود که ایشان آزاد شده و به وطن بازگشتند روزهایی که برای همه مردم ایران رنج کشیده شادی ملی و غیرقابل وصفی داشت.

 زمان آمدن اسرا از جمله همسر من، مردم چنان استقبال گرم و پرشوری داشتند که به گفته همسرم مسافت یک ربع از سر شهرک تا خانه ما دو ساعت طول می‌کشد تا ماشین نزدیک منزل ما بیاید و گویا که ماشین را راننده حرکت نمی‌داد مردم بلند کرده و حرکت می‌دادند و حتی در اثر فشار جمعیت شیشه جلوی اتوبوس از جا درآمده بود.

هنگام آزادی همسرم پسر کوچکم ۷ ساله بود در تمام طول مسیر قرنطینه تا منزل به همراه پدرش شاهد شادی و هیجان زیاد مردم بود، در اثر شادی زیاد چنان هیجاناتی به او دست می‌دهد که دو روز بعد پسرم دچار تشنج می‌شود که بر اساس تشخیص پزشک نتوانسته بود شادی بیش از حد را تحمل کرده و دچار تشنج شده بود، این فرزندم چهار سال تحت درمان قرار گرفت تا خوب شد.

همسر شما چند سال در اسارت بودند؟

از اردیبهشت سال ۶۵ تا شهریور سال ۶۹ تقریبا ۴ سال و ۶ ماه در اسارت بودند.

در مدت اسارت ایشان چه کسانی از شما حمایت می کردند؟

در زمان جنگ که پدر و مادرم مهاجرت کرده و ساکن تهران شده بودند پدرم بسیاری از امورات ما مانند خرید را انجام می‌دادند اگر چه خانواده همسرم هم از من حمایت می‌کردند اما ما به لحاظ مالی مشکلی نداشتیم منزل از خود داشتیم و از حقوق همسرم استفاده می‌کردیم و بیشتر کارها مثل مسافرت بردن بچه‌ها را نیز خودم انجام می‌دادم اما پدرم و خانواده همسرم هم به دفعات موقع نیاز برخی از امورات ما را انجام می‌دادند.

در دوران اسارت همسرتان آیا به جدایی فکر کرده بودید؟

اصلا؛ ما زوج عجیبی بودیم مانند دو عاشق و معشوق همدیگر را دوست داشتیم، با توجه به اینکه کل اسرا وکالتنامه می‌فرستادند ایشان هم این کار را کرده بودند که به لحاظ قانونی درباره ازدواج بچه‌ها یا فروش منزل بتوانم هر کاری را انجام دهم اما چیزی درباره این موضوع ننوشته بودند چون نسبت به من شناخت داشتند و می‌دانستند که به هیچ قیمتی حاضر نخواهم شد از ایشان طلاق بگیریم.

 چه زمانی شما از خبر آزادی همسرتان اطلاع پیدا کردید؟

سال ۶۷ که امام راحل قطعنامه را قبول کردند سال ۶۹ اعلام کردند که اسرا مبادله می‌شود ما با شنیدن این خبر خانه را نقاشی و تمیز کردیم که اگر همسرم آزاد شد آمادگی داشته باشیم، اسامی اسرایی را که قرار بود مبادله شوند از طریق رادیو پخش می‌کردند ما نیز از طریق رادیو نسبت به آزادی ایشان اطلاع پیدا کردیم.

دو ماه پیش از آزادی همسرم مادر همسرم در اثر مریضی به رحمت خدا رفته بودند ما با همه فامیل قرار گذاشته بودیم که وقتی ایشان آمدند در ابتدا بگوییم که مادرشان برای زیارت مشهد رفته است و به مرور خبر فوت را به او بگوییم، اما بعد آمدن به منزل ایشان متوجه فوت مادرشان شدند که با همان لباس اسارت بر سر مزار مادر خود حاضر شدند.

بعد از آزادی همسرم از قرنطینه‌ای در پادگان تهران به منزل زنگ زد پسرم که گوشی را برداشته بود نمی‌توانست حرف بزند و دائم جیغ می‌زد و می‌گفت بابا بابا، ما نیز اینگونه بودیم نمی‌توانستیم حرف بزنیم فقط از هیجان گریه می‌کردیم، ما همه با اقوام راه افتاده و به سمت پادگان رفتیم بر اساس نذری که داشتم در اولین نگاه با دیدن همسرم سجده شکر به جا آوردم.

منزل و کوچه را همسایه‌ها  آذین بسته بودند خانم‌هایی که اصلا عمری جارو دست نگرفته بودند کوچه را آب و جارو کرده و از مهمان‌ها پذیرایی می‌کردند روزهای بسیار شادی بود، به میزانی جمعیت زیاد بود که وقتی می خواستند همسرم را وارد خانه کنند برای جلوگیری از ورود انبوه مردم به منزل همسرم را از سر دیوار داخل خانه آورند، طی چندین روز از صبح تا شب دائم مهمان به خانه ما رفت و آمد داشت.

 همه اسرای آزاد شده بر اثر کمبود ویتامین یا سوتغذیه مریض و بی‌حال بودند طوری که روزهای اول پزشک می‌آمد و درباره تغذیه‌ آنها توصیه‌هایی می‌کرد که مبادا زیاده روی کنید چون معده‌های آنها کوچک شده بود و توان هضم هر چیزی را نداشت.

احساس شما هنگام دیدن همسرتان چگونه بود؟

وقتی همسرم را دیدم مانند یک عاشق حالت تپش قلب پیدا کردم گویا قبلم از دهانم بیرون می‌آمد، در عین حال که خندان بودم اشک شوق و خوشحالی از چشمانم جاری بود بغضی چند ساله در گلو داشتم و می‌خواستم فقط با او حرف بزنم و بگویم که این چند سال دوری چقدر سخت بود وقتی آمد آن شب تا صبح فقط صحبت کردیم، امروز هم که همسرم به شهادت رسیده یک وقت‌هایی با عکس او حرف می‌زنم و اگر ناراحتی داشته باشم نزد بچه‌هایم بروز نمی‌دهم و با او در میان می‌گذارم.

همسر شما بعداز آزادی از بیماری رنج می‌برند؟

همسرم بر اثر اعتقادات مذهبی قوی، در اسارت و بعد از آن بسیار روزه گرفته بودند، سال ۷۶ به دنبال نذری که داشتند دو ماه قبل از ماه رمضان روزه می‌گیرند ماه رمضان را هم روزه می‌گیرند، یک روز متوجه شدیم که لقمه در گلوی او گیر می‌کند بعد از آن او را به دکتر بردیم که پزشک تشخیص دادند ایشان دچار سرطان معده هستند که کار درمان با شیمی‌درمانی و عمل جراحی آغاز شد، به این ترتیب همسرم آخر عمر گاهی در خانه و گاهی در بیمارستان بودند.

از زمان تشخیص بیماری تا زمان شهادت همسرم هفت ماه طول کشید با اینکه در آخرین‌ روزهای عمر بسیار درد می‌کشیدند اما هیچ وقت شکایت نمی‌کردند روزهای آخر راه دهان او کاملا بسته شده بود تقریبا هر روز نه عدد مرفین به او تزریق می‌کردند اما اثر نمی‌کرد و شاید فقط به اندازه ۱۰ دقیقه می‌خوابیدند، من و فرزندانم شبانه روز پیش او بودیم من روزها از صبح تا شب و بچه‌ها از شب تا صبح نزد او در بیمارستان می‌ماندیم و به کارهای او رسیدگی داشتیم.

پنج دیماه سال ۷۷ نزدیک سحر در منزل توی خواب یک لحظه احساس کردم که همسرم مرا صدا کرد، سراسیمه از خواب بلند شدم و فکر کردم احتمالا اتفاقی افتاده است به سرعت خود را به بیمارستان رساندم با آنکه پیش از آن موانع زیادی بود که باید رد می‌کردم تا به ایشان برسم آن روز کسی جلوی مرا نگرفت من پله‌ها را دوان دوان تا اتاق همسرم بالا رفتم، وقتی برادر شوهرم مرا دید با ناراحتی گفت دیر رسیدید، وقتی این را شنیدم دیگر گریه امانم نداد آرام و قرار نداشتم ناخودآگاه سرم را به دیوار می‌کوبیدم، وقتی در اتاق را باز کردم دیدم بسیار زیبا و راحت خوابیده است فقط توانستم به همسرم بگویم حلالم کن که دیگر بیش از این کاری از دست من نمی‌آمد.

بعد از شهادت همسرم، فامیل‌ها و همکاران ارتشی همه آمدند تشیع بسیار باشکوهی انجام شد و در نهایت به سفارش حاج‌آقا ابوترابی همسرم در قطعه ۵۰ شهدا تدفین شدند.

در حال حاضر وضعیت خانوادگی شما چگونه است؟

من خانه دار هستم بعد از شهادت همسرم در مسجد به فعالیت‌های قرآنی مشغول هستم.

شما چه پیامی برای جوانان امروز به خصوص دختران دارید؟

اگر ازدواج‌های امروزی به طلاق منجر می‌شود ریشه در تربیت خانواده دارد که جوان‌ها را بی‌حوصله، پرتوقع، تجمل‌گرا و بی‌توجه در احترام به بزرگتر پرورش می‌دهند در واقع به نوعی تربیت اسلامی میان خانواده‌ها کم رنگ شده است و نسبت به اعتقادات مذهبی فرزندان خود اهمیت کمتری قائل هستند، اگر همه ما مقداری با احترام، محبت، گذشت، تفاهم، ایثار و گذشت رفتار کنیم زندگی‌هایمان شیرین می‌شود.

در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.

همسرم یک خاطره از دوران اسارت داشتند که همه جا بیان می‌کردند من نیز به نقل از او می‌گویم:

ابتدای اسارت مرا را به استخبارات برده بودند تا تخلیه اطلاعاتی کنند در حالیکه زخمی و خونین بودم مرا به سلول انفردای ‌انداختند از صدای اذانی که در فضای بیرون از زندان پخش می‌شد متوجه شدم در شهری شیعه نشین هستم به حضرت موسی بن جعفر(ع) متوسل شده و گفتم از شما خدمت حضرت زهرا(س) شکایت می‌کنم، که ناگهان در حالتی شبیه خواب و بیداری دیدم در سلول باز شد سه آقای جلیل‌القدر وارد شدند در حالیکه که من صورت آنها را کامل نمی‌دیدم از وضعیت خود برای آنها گفتم و اینکه به خاطر خونی بودن لباس و بدنم نجس هستم و نمی‌توانم نماز بخوانم، اینکه کی آزاد می‌شوم و خانواده‌ام در چه وضعیتی هستند، آن بزرگواران فرمودند: وضعیت شما خوب می‌شود و در روز تولد من آزاد می‌شوید نگران خانواده خود هم نباشید آنها را به خدا بسپارید، بعد از این دیدم در را باز کردند زخم پای مرا بستند و شلنگ آب گرم دادند تا خودم را تطهر کنم که به دنبال آن آمدم سلول و نمازم را خواندم.

 بعدها همسرم در سالروز ولادت حضرت موسی بن جعفر(ع) آزاد می‌شوند و یاد آن خوابی که در زندان دیده بودند می‌افتند ایشان این خاطره را خیلی دوست داشتند و هر جا می‌رسیدند تعریف می‌کردند.

همسرم جزء ۳۰ آزاده نمونه کشور شدند، ایشان در اسارت با توجه به اعتقادات محکمی که داشتند چندین بار تلوزیون بعثی ها را به خاطر پخش فیلم‌های توهین آمیز می‌شکنند، حتی بعثی‌ها با همسرم شرط کرده بودند که اگر شعارهای ضد امام راحل و نظام جمهوری اسلامی بدهد او را به همراه سایرین به زیارت حرم امام حسین(ع) می‌برند که همسرم قبول نکرده بودند زیرا اعتقاد داشتند که بر اساس دستور امام حسین(ع) اگر انسان دین ندارد باید آزاده باشد و انسانیت را فراموش نکند.

پیام آزادگان

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا