خانه / خاطرات / روایت پرواز 
روایت پرواز 

روایت پرواز 

آن شب با اینکه بخاطر ۷ شبانه روزنخوابیدن خسته بودیم تا صبح توی اتوبوس نخوابیدیم و همش به بعد آزادی و اینکه با دوستان و آشنایان و ازهمه مهمتر بستگان و خانواده چگونه روبرو خواهیم شد فکر میکردیم ، از طرفی استرس و اضطراب داشتیم که عمیلیات تبادل اسرا به هم بخورد و متوقف شود و از طرف دیگر خوشحالی مانع خواب میشد …نزدیکی های ساهت ۱۰یا ۱۰ و نیم بود که اتوبوسها پس از اینکه آخرین پیچ و خم ها را پشت سر گذاشتند ، سرعت را کم کردند کسی خبر نداشت علت کاهش سرعت چیست برای همین سعی میکردیم به سمت جلو سرک بکشیم تا علت را بفهمیم نا گهان یکی از بچه ها که صندلیش کمی جلوتر بود در حالیکه با دستش نقطه ای را در مقابل نشان می داد ، فریاد زد : پرچم …. بچه ها چرچم ایران …. بخدا راس میگم اون پرچم ایرانه ….دیگه رسیدیم …. هر کس سعی میکرد زودتر از دیگری پرچم را ببیند اما شنیدن این جملات آنقدر اشک را در چشمانمان جمع و متراکم کرده بود که همه جا را تار و غیر شفاف میدیدیم … دقایقی بعد اتوبوسها کاملا ایستادند و از اینجا دیگر نه تنها میشد پرچم زیبا و پر افتخارمان را به راحتی دید بلکه تپه و ساختمان نیمه ساخته و پاسگاهی که روی تابلوی آن نوشته بود پاسگاه مرزی خسروی را ، به خوبی تشخیص میدادیم … صدای انفجارناشی از انهدام سنگرهای عراقی که توسط خودشان صورت میگرفت ، و درحال عقب نشینی به پشت مرزها بودند شنیده میشد ولی همهگی بی اعتنا به این صدا ، سرمان را روی تکیه گاه صندلی جلو گذاشته و بی اراده اشک میریختیم و برای گام نهادن به روی خاک مقدس کشورمان لحظه شماری میکردیم …. لحظه ها به سختی میگذشت … لحظه شیرینی بود لحظه بوسیدن خاک عزیز وطن که بی صبرانه انتظارش را میکشیدیم….. اتوبوسها یکی پس از دیگری درمقابل جایگاه خاصی که مقامات و مسئولین ۲ کشور و نمایندگان صلیب سرخ مستقر بودند ، قرار میگرفتند…یکی یکی از اتوبوس پیاده شده و پس از شمارش نفر به نفر، باید حدود ۱۰ متری میرفتیم تا وارد خاک خودمان می شدیم … همینکه گا م در خاک کشورمان می گذاشتیم روی خاک می افتادیم و سجده شکر برجا آورده و بوسه ای زیبا و به یاد ماندنی را بر جبین خاک ، به یادگار گذاشتیم …صدای شیون مان بلند بود شیونی که دلایل متعددی داشت …شوق آزادی نا باورانه…شوق دیدار خانواده و داغ فراق حضرت امام ( ره ) و یاران و همسنگران شهیدمان و از همه مهمتر شرمساری در برابر ملت غیور بخصوص خانواده شهدا و بویژه مفقودین و شهدایی که در اسارت به شهادت رسیده بودند ، باید خبر می آوردیم جدا شدن از زمین سخت بود ، دلمان نمآمد بلند شویم برادران سپاه و ارتش که در آنجا بودند از زمین جدایمان کرده و به سمت اتوبوسهای ایرانی هدایت میکردند ، همه چیز برایمان جالب و جذاب و زیبا و مقدس بود حتی یونیفرم نظامیان قهرمان اعم از ارتش و سپاه ونیروی انتظامی ۳ گانه… تاب دیدن و نگاه به تصویر حضرت امام را نداشتیم … در سالهای اسارت زمانی که به آزادی می اندیشیدیم حدس میزدیم پس از اسارت، یقینا به ملاقات امام مشرف خواهیم شد اما حالا در شرایطی پای به میهن گذاشتیم که جای خالی او دلمان را میسوزاند و غبار غم را بر چهره مان سنگین تر میکرد. نزدیک ساعت ۱ بعد از تحویل آخرین نفر توسط عراقی ها اتوبوس ها به مقصد کرمانشاه به راه افتادند … در بین راه انبوهی از مردم که اهالی خونگرم شهر ها و روستاهای مجاور جاده بودند به گرمی استقبال میکردند حتی افرادی از دور دست برای اینکه خود را به کاروان اتوبوسها یبرسانند ، دوان دوان از بین سنگلاخها به سمت جاده در حرکت بودند . اوج این احساسات و عواطف گرم و زیبا و به یاد ماندنی در شهر کرمانشاه بود آن چنان زیبا بود که هیچگاه فراموش نخواهم کرد و همیشه تا عمر دارم خود را شرمنده مردم شریف این استان و بخصوص شهر کرمانشاه میدانم… یادم میآید اتوبوس ها در مسیر خود به سمت پادگان توحید شهر به دلیل ازدحام جمعیت به سختی و آهستگی حرکت میکردند ، برای اینکه خانواده ام را در جریان بگذارم و زودتر از انتظار خارج شوند چند برگه کاغذ کوچک تهیه کردم و روی آن شماره تلفن منزل و مشخصاتم را نوشته و به داخل جمعت می انداختم و از آنها تقاضا میکردم تا با شماره تماس گرفته و خبر آزادیم را به خانواده برسانند … بعد از اینکه به منزل آمدم خانواده برایم نقل کردند که همان شب زمانیکه در حال صرف شام بوده اند که یکی از اهالی مهربان کرمانشاهی تماس گرفته و خبر آزادیم را به اطلاعشان میرساند که موجی از شور و شادی را به همراه می آورد….. امروز بعد از ۲۴ سال که از آن تاریخ میگذرد خیلی دوست دارم آن عزیز را پیدا کنم و از لطفش سپاسگزاری نمایم .
انشب بعد از سالها خواب آرامی داشتیم هرچند اغلب بچه ها خواب اسارت را دیده بودند ….فردای آنروز با هواپیما به اصفهان منتقل شدیم ……………………

روز ۶۹/۶/۴ ورود به شهرمان پس از ۸ سال و ابراز لطف مردم عزیز…. اینجا زمانی بود که حلقه گل را از گردن برداشتم و گلهای آن را روی مردم میپاشیدم .

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

بازگشت به بالا