خانه / خاطرات / ابتکارات / گفتگو در انفرادی با ضربه به دیوار/بخش اول
گفتگو در انفرادی با ضربه به دیوار/بخش اول

گفتگو در انفرادی با ضربه به دیوار/بخش اول

چند وقتی بود که سکوت ، نعش سنگینش را بر گوش های انتظارمان انداخته بود . گر چه در سلول از کسی خبری نداشتم اما گاهی که تنهایی گریبانم را می گرفت مثل کسی که بخواهد از پرچینی سرک بکشد ، احساسم را به دیده بانی می فرستادم و خیلی واضح و روشن احساس می کردم که افرادی دیگر در همسایگی من ، در جوار من و درست مثل من در حال زندگی اند.

بگذریم ! به هر حال زندگی بود ، افرادی مثل من و من احساس می کردم آنها هم ، وقتی من زجر و عذاب را متحمل می شوم در حال تحمل عذابند و هر وقت که من احساس شادی می کنم ، آنها نیز قهقهه سر می دهند !

هر چند ممکن است این احساس ، احساسی مالیخولیایی به نظر برسد ، مسکن مقتدری بود که لشکر توهم را پراکنده می کرد. به همین خاطر بود که من به راحتی می توانستم سختی ها را تحمل کنم . این احساس به قدری برایم جدی بود که می خواستم رنج بیشتری را تحمل کنم تا همسایگانم ، کمتر از این متاع بهره مند شوند ! در اوقات شادمانی ، مثل اوقات بمباران ، مثل اوقاتی که در چهره نگهبانهایشان می خندیدم ، می دانستم شکستی خورده اند که با ایجاد سر و صدا نمی خواهند شب را بخوابیم . می دانستم که شادی من ، مثل یک پگاهی بهاری ، در همه سلول ها می خزید . آن موقع مطمئن بودم که شادی من در تک تک سلول ها ، تکرار می شود و مثل قلمه خوردن یک گیاه و بلکه سریعتر ، تکثیر می شود. آیا تکثیر نشده است ؟!

یک شب در انتظار هواپیما بودم که صدایی حواس مرا به خود جلب کرد . چند وقتی بود که از هواپیماها خبری نبود . برای لحظه ای فکر کردم که صدای هواپیما و ضد هوایی است؛ اما نبود؛ صدای ضجه و التماس زنی بود که از فرط ناتوانی، شبیه زوزه شده بود . حس کردم او نگهبان های عراقی را به انصاف می خواند . با صرف وقت ، صدای قهقهه مستانه و غرور آلود عراقی ها را  کنار زدم و صدای گریه کودکی را شنیدم که انگار نمی خواست از مادرش کنده شود . اما او را اجبارا به امر واداشته بودند !

به خدا من شوهر دارم ، بچه دارم ... زن ناله می کرد ، مویه می کرد و صدایش هر چند ضعیف و مواقعی نامفهوم ، به گوش های من که متناوبا به دیوار و در زیرزمین می چسبید، می رسید. او با تمام وجود فریاد می زد و خنده کریه سربازان عراقی که می گفتند: نه باید برویم به اتاق انتهای سالن ، به اتاق نگهبانی  فضا را می خراشید و غیر قابل تحمل می کرد .

من هیچ از دستم بر نمی آمد . مثل سنگ تیپا خورده ای به در فولادی تکیه داده بودم اما کم کم لیز خوردم و بر روی زمین نشستم ، هیچ کاری نمی توانستم بکنم ؛ احساس می کردم مثل تفاله ای بی ارزشم ؛ غیرت سر تا پایم را می سوزاند ولی کاری از دستم بر نمی آمد . مثل یک دیوار کهنه که فرو می ریزد در خود فرو ریختم ، آنها رفتند و من در بغضی غریب ، غوطه ور شدم .

آنها رفته بودند . چه مدت گذشت  ؟ نمی دانم ؛ من همان طور که به در تکیه داده بودم ، چمباتمه زده و مبهوت به افقی دور دست خیره شده بودم ؛ افقی که بسیار دور تر از دیوار مقابلم  بود . صدایی می آمد . مثل جریان آبی که ناگهان متوجه آن شوی اما می دانی مدتهاست جریان داشته است . صدا مثل ضربانی پیاپی بود ، ضربه هایی که بر دیوار ، نه بر زمین می خورد .

چرا به زمین می زنند؟ چرا به دیوار می کوبند ؟ آیا آنها هم متوجه مساله شده اند و می خواهند اعتراض کنند ؟ اما ... اما مثل این که بر جانم چیره شده بود . ضربه ها را از یاد بردم و در این فکر غرق شدم که آیا می شود کاری کرد یا نه ؟ به جایی نرسیدم احساس عجز در رگ هایم می دوید . هوا گرم نبود اما خیس عرق شده بودم . شقیقه هایم می زد و احساس می کردم که چشم هایم را خون گرفته است . صدا می آمد ، صدایی منظم ، در حالتی بین ضعف و بی توجهی دست و پا می زدم . من به صدا گوش نمی دادم بلکه صدا بود که در گوشم می نشست . بی آنکه متوجه باشم شروع کردم به شمردم ضربه ها . چند ضربه ؟ سکوت . این بار دوازده ضربه – سکوت ، بار دیگر هجده ضربه ... آهان ! مثل این که ضربه ها از سی و دو ضربه بیشتر نمی شود ، روشنایی فرضیه ای اتاق تنهایی ام را پر کرد یعنی ممکن است ؟ ! شروع کردم الفبا را روی دیوار کندن . زیر هر کدام شماره ردیفشان را نوشتم ، این کار که تمام شد شروع کردم به گوش دادن ،  اولین کلمه ای را که پس از مدتها تنهایی از دهان یک ایرانی شنیدم بچه بود . این کلمه موید فرضیه من بود . البته مهم نبود که صدا را دستها تولید کرده باشند  با دو ، پنج و سی و یک ضربه ، معنای مورد نظرشان را فهمیده بودم . دیگر صبر نکردم تکه سیمانی را برداشتم و شروع کردم به برقراری ارتباط . پانزده ضربه – سکوت . بیست و هفت ضربه سکوت . من سلام را مخابره کرده بودم و با تمام وجود منتظر جواب بودم ... من هستم ...

می خواستم فریاد بکشم ، پر در آورده بودم . من هستم .. سلام .

اما ... اما چرا ساکت شدید ؟ من دست بر نداشتم ، دوباره زدم پانزده ضربه – . سکوت بیست و هفت ضربه – سکوت ... سلام ، من با شما هستم ... آی .. سلام . چوابی نیامد . دوباره زدم . م – ن ا – ی – ر – ا ن – ی ... اما جواب نیامد . برای لحظه ای به خودم آمدم ... علی آقا ، چرا هول کردی ؟ صبر کن ، صبر کردم ، یکی از آن دو شروع کرد به زدن . جوابم می خواهند بدهند . .. دستهایم عرق کرده بود ، قلبم مثل گنجشکی که در دستهای بچه ای گرفتار شده باشد سراپا تپش بود ... بالاخره جوابم را دادند ... م-و ا- ظ- ب – ن – د ... ق –  ط – ع ! نه ، قطع نکنید شما را به خدا قطع نکنید . حرف بزنید ، اول امتحان کنید بعد ...

ضربه هایی که می زدم خواهش وجودم بود ، آن ضربه ها با دست و نه با سیمان نواخته می شد آن زخمه هایی بود که بر تارهای آرزو می زدم  . . جوابم را نددند . تصمیمشان برای سکوت قطعی بود .

چند روز متوالی بر در و دیوار زدم : س – ل- ا- م اما خبری نشد که نشد ، ناامید از جواب تصمیم گرفتم با سلول بغلی تماس بگیرم . شروع به زدن کردم و می خواستم با زدن ضربه ها او را متوجه عدد سی و دو کنم . چندین بار زدم اما او متوجه منظور من نشد ؛ یک بار عصبانی شد و با مشت به دیوار کوفت ، احتمالا منظورش این بود که بس کن . حوصله ام سر رفت ! من از رو نرفتم و دوباره زدم ، ولی پاسخ او تغییر نکرد .

سه ، چهار روز گذشته بود که از راه دور یک س- ل – ا- م ... رسید . فورا جواب دادم و خودم را معرفی کردم و سریع شناسایی شدم .

این نوع ارتباط به رغم خطری که داشت بسیار مفید بود . آقای بوشهری در یکی از این تماسها به من گفت که اگر چیزی از عراقیها گرفتم با صدای بلند سلام کنم ، گفتم : چ –ر-ا ؟ گفت : ق-و-ت- ق- ل –ب – د- ی – گ –ر – ا- ن – م – ی – ش و د .

او همین کار را می کرد . صدای ضربات بالاخره عراقی ها را متوجه کرد . قبل از آن یکی دو بار از زیر در با صدای بلند حرف زده بودم اسمم را گفته بودم و این باعث شده بود عراقیها حساسیت به خرج بدهند . نگهبان عراقی آمد و مرا با کتک تهدید کرد . گفتم : فقط اسمم را گفتم ، من که تنهایم !

راوی: آزاده مهندس محمدعلی زردبانی

ادامه دارد...

Print Friendly

مطالب مرتبط :


ارسال یک پاسخ

ایمیل شما منتشر نمی شود.فیلد های الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

بازگشت به بالا